به امید پیروزی مردم بر نظام ظالم و خونریز اسلامی

رهبری دمکراتیک

kamraan.ahaad_

   به نقل از “ایران لیبرال ” رامین کامران

مدتیست که خوشبختانه سخن پراکنی در بارهُ مضرات رهبر و محاسن بی رهبری از مد افتاده است و رویکرد مردم و بخصوص فعالان سیاسی، نسبت به این امر، صورت منطقی تر و واقعبینانه تری به خود گرفته است. از یک طرف همه متوجه شده اند که رهبر برای مبارزه و بخصوص برای طرح و هدایت استراتژی به سوی پیروزی لازم است و کار بدون رهبر به جایی نخواهد رسید و از سوی دیگر ترسی هم که رهبری بلامنازع و بد عاقبت خمینی، در دلشان انداخته بود، رفع شده.

فرصت مناسب است برای حلاجی مسئلهُ رهبری و بخصوص رهبری دمکراتیک که ادارهُ مبارزه و پیروزی در گرو آنست.

اول از همه باید تمایز مهمی را یادآور شد، رهبری دمکراتیک به معنای رهبری که در یک دمکراسی سامان و ثبات یافته، به طور ادواری برگزیده میشود، با رهبری که قرار است ملتی را به سوی دمکراسی هدایت کند، تفاوتهایی دارد که در طول مطلب به آنها اشاره خواهد شد. طبیعی است که بنا بر موقعیت تاریخی، ما به دنبال این نوع دوم رهبر هستیم. مقدمتاً مختصری میپردازم به تصوراتی که در بارهُ رهبر رواج دارد، چون برخی از آنها نه فقط با موقعیت فعلی ما نمیخواند، گاه اصلاً از هر واقعبینی به دور است.

 

از زورو تا خمینی

اول این خیال که ما دنبال رهبری هستی که تا خودش همهُ کارها را درست کند و مملکت را سامان بدهد و ما تماشا کنیم و بعد بیاییم و استفاده ببریم. باید در یک کلام به این اشخاص گفت که این رهبر نیست، زورو است. چنین چیزی در جایی خارج از افسانه وجود ندارد. مشکل ما از تاراندن یک دسته راهزن یا کم کردن روی یک دسته هفت تیر کش، بسیار پیچیده تر و مشکل تر است و با این حرفها درست شدنی نیست. رهبر کسی است که شما را به مبارزه میخواند و زحمت و کوشش از شما طلب میکند. رهبری که از این چیزها نخواهد، رهبر نیست. اگر شما رهبر میخواهید، باید برای کوشش و فداکاری آماده باشید.

دیگر این تصور که رهبر دمکرات میخواهیم، بدین معنی که رهبری میخواهیم که هر کار ما خواستیم بکند و هر چه که گفتیم انجام بدهد. خوب، این هم حرفی است، فقط دو اشکال دارد. اول اینکه اگر همهُ شما یک چیز میخواهید و برنامه تان هم یکیست، حاجت به رهبر ندارید، خودتان بکنید. اگر رهبر لازم است، برای این است که مردمان پرشمار و پراکنده را که نمیتوانند با هماهنگی و با وحدت فکر و عمل کار کنند، گرد هم بیاورد و به عمل وادارد. اینرا هم بگویم که رهبر کلاً برای این برگزیده میشود که دیگران به حرفش گوش بدهند، نه او به حرف دیگران. البته رابطه این اندازه و به طور مطلق هم یکسره نیست، ولی جهت کلیش معلوم است، حتی در دمکراسی. اینرا باید در نظر داشت.

در مقابل، عده ای هم هستند که اصولاً رهبری میخواهند تا بدانها بگوید چه فکر کنند و چه بکنند، چون خودشان حوصله یا وقت رسیدگی به این کارها را ندارند. اینهم البته گزینه ایست. ولی بیشتر شبیه پیدا کردن مرجع تقلید است تا کار سیاسی. تعداد کسانی که ته دل دنبال چنین چیزی هستند، هیچ کم نیست. ولی این میشود رهبری خمینی وار. تصور نباید کرد که تنها عیب خمینی این بود که اسلامگرا بود. نه، این تازه یک عیبش بود و بسیار هم بزرگ بود، ولی از این بزرگتر که البته به نوعی زاییده از همین چارچوب اعتقادی بود، نوع رهبری بی چون و چرایش در باب هدایت مخالفت بود. نکته در اینجاست که با این نوع رهبر بیعت گیر، خیلی جاها میتوان رفت، ولی به سوی دمکراسی، خیر. فعال بودن و مشارکت عموم، در سیر به سوی دمکراسی بسیار مهم است، جزو مخلفات و اختیاری نیست، لازم است. در هر موقعیتی باید برای آن راهی پیدا کرد، حال چه نهادی و چه غیر از آن. باید به مشارکت عملی مردم و به اظهار نظرشان که مکمل آن است، میدان داد.

 

پیدا کردن تعادل

به اینجا که رسیدیم، مشکل کار کم کم شروع به معلوم شدن میکند.

اگر بخواهیم به معنای لغوی رهبری مراجعه کنیم و بکوشیم تا تصویری ساده و اساسی از رهبر عرضه بداریم، خواه ناخواه به سوی این خواهیم گرایش پیدا خوهیم کرد که از رهبری تعریفی یکسره و یکسویه، از بالا به پایین و بدون هیچگونه تعدیلی، به خود و دیگران عرضه بداریم. از سوی دیگر، اگر با اعتنا به اینکه قصدمان از رفتن به راه مبارزه، رسیدن به دمکراسی است، چنین تصور کنیم که میتوانیم عیناً الگوی انتخابات دمکراتیک را در گزینش رهبری که قرار است ما را به سوی برقراری دمکراسی در میهنمان، راهبر گردد، سرمشق کار قرار بدهیم، دچار مشکلات دیگری خواهیم شد که جداً مانع کارمان خواهد شد.

باید از یک سو، بین آنچه که میتوان خواص اصلی رهبری خواند و آگاه بود که در نبودشان، رهبری از اصل بی معنا میشود، و از سوی دیگر، الزامات دمکراتیک، یا به عبارت دیگر، تضمینهایی که بیمهُ منحرف نشدن از راه است، تعادلی پیدا کرد. کار بسیار مشکل است، ولی حتماً غیرممکن نیست. نیست، چون عملاً تمام کشورهایی که به دمکراسی دست پیدا کرده اند، با همین مشکل درگیر بوده اند و در عمل موفق به یافتن چنین تعادلی شده اند. ما هم باید بخواهیم و بتوانیم. اگر بخواهم مطلب را به صورت موجزی عرضه کنم، خواهم گفت که دمکراسی را نمیتوان با وسائل دمکراتیک برقرار کرد ولی در هر صورت، رهبری که باید این حرکت را هدایت کند، میباید در عین عمل کردن به عنوان رهبر، نوعی رفتار کند که به دمکراسی نزدیک باشد و لااقل بوی رفتن به سوی استبداد، از آن نیاید. داستان در حد حرف نیست، خواهیم دید که حساب و کتاب دارد.

برای این کار، اول ببینیم که کارکرد رهبر چیست، اصلاً رهبر برای چه لازم است تا بعد برسیم به اینکه نوع رهبری که رفتن به سوی دمکراسی از او بر میاید کدام است.

 

کارکرد رهبر

رهبر نمایندهُ وحدت است، نه وحدت خشک و خالی که به خودی خود معنایی ندارد، مگر عددی. وحدتی که محتوایی معین داشته باشد. محتوای این وحدت هدف است و راه رسیدن به آن استراتژی. مردم پراکنده، حتی اگر در بارهُ هدف اتحاد نظر هم داشته باشند، نمیتوانند به طور خود انگیخته عملیاتی هماهنگ انجام بدهند. این کار محتاج به مرکزی است که استراتژی را طرح کند و به اجرایش بگذارد، فرماندهی را بر عهده بگیرد، هدایت و ترتیب عمل همه را روشن کند، به حرکتشان وادارد و به تناسب موقع، تغییراتی را که باید در آرایش حرکت به وجود بیاورد تا به هدف برسد. حاجت به رهبری از مشکلات کار جمعی برمیخیزد. کار فردی برد محدود دارد، کار باید جمعی بشود تا برد وسیع پیدا کند و وقتی جمعی شد، حاجت به انتظام و رهبری پیدا میکند. رهبری کانون وحدت است. وحدت است که جمع افراد را قادر به این میکند که از حد آنچه که شمار عددی صرفشان به آنها اجازه میدهد، تواناتر بشوند و کارهایی را انجام بدهند که از توده هایی بسیار پر شمار تر نیز بر نمیاید.

رهبری عامل فعال است، عرضه کننده است و تقاضا را اگر هم نسازد، شکل میدهد، یعنی به حالت کلی و مبهم تقاضایی که در جامعه موجود است، با عرضه ای روشن و شکل گرفته پاسخ میدهد. برای همین است که کسی را که میگوید برای رهبری منتظر بیان خواستهای جامعه است، نمیتوان رهبر نامید. رهبر را مردم انتخاب میکنند و با پیروی از او رهبرش میکنند و در هیچ حالت، کسی خود را رهبر نمیکند. ولی این مردم باید بدانند چه کسی و چه طرحی را برمیگزینند. برای همین است که عرضه، در این فرآیند نقش اول را دارد.

کار رهبری از بالا به پایین است. نه اینکه هیچ ارتباط و تأثیری از پایین به بالا وجود ندارد. هست، ولی در انواع رهبری فرق میکند ولی در همه حال، رهبری نسبت به آنچه که از طبقات مختلف سلسله مراتب دریافت میکند، آزادی عملی دارد که باید حفظ شود وگرنه رهبری فلج میشود.

رهبر باید طرح استراتژی را که امری سهل و ممتنع است، انجام بدهد. کسی که استراتژی ندارد، نمیتواند داعیهُ رهبری بکند ـ همین. این، اساسی ترین بخش کار است، چون بعد از تعیین هدف، بخشی است که عملاً قابل تغییر نیست، مگر به صورت اضطراری و بسیار مشکل، به هر صورت باید اصل را بر ثابت ماندن آن گذاشت. داشتن دید استراتژیک یعنی قابلیت جستن وحدتی که در کل میدان مبارزه و نبرد وجود دارد. نگاه وحدت بخش در حد امکانات همه نیست و مهمترین خصیصهُ رهبر است، چون پایهُ توان استراتژیک است. رهبر باید دید کلی داشته باشد، نه فقط اینکه به کل میدان مبارزه نظر کند، بل باید در آن وحدتی بیابد که از افراد عادی ساخته نیست. این اصل استراتژی است، دیدن یک موقعیت تاریخی و مبارزاتی به صورت کلی پیوسته.

بعد از طرح، میرسیم به هدایت استراتژی که باید توسط طراحش انجام بگیرد. این تصور باطل است که استراتژی چیزیست مثل دستور غذا که هر کس طبقش عمل کند، غذا درست در خواهد آمد که تازه دستور غذا هم اینطور نیست که بتواند جای هنر آشپز را بگیرد. همان استراتژی را اگر به دست چهار نفر آدم مختلف بدهید، به چهار ترتیب به کلی متفاوت عمل خواهند کرد. گول ظاهر ساده و آسان نمای استراتژی را که زاییدهُ کلیت و تا اندازه ای بسیط بودن آن است نخوریم، هر استراتژی با حذف گزینه هایی بسیار پرشمارتر از آنهایی که حفظ شده، ساخته شده است و طراح است که به این بعد آگاه است و آنچه را هم که حذف شده، همانند آنچه که باقی مانده و دستور عمل است، میشناسد. گذرا بگویم، رهبر ممکن است در وجه تاکتیکی کار هم دخالت بکند، ولی این اصولاً مطلوب نیست و به هر صورت به ندرت ممکن است که پیش بیاید.

از اینها گذشته، کار به استراتژی محدود نمیشود، وقتی نظرات مختلف و گوناگون بین افراد و در سطوح مختلف سازماندهی دست به دست میشود و کار به جایی میرسد که باید در سطح جمعی در بارهُ آنها تصمیم گرفت و به کار صورت قطی داد، رهبر وارد عمل میشود. اوست که حرف آخر را میزند و بر طرح و عملی صحه میگذارد و به آن صورت قطعی میدهد. داشتن مرجع تصمیم نهایی، لازمهُ هر سازمانی است و این مرجعیت در رهبر متبلور میگردد. یکی دیگر از دلایل احتیاج به رهبر، سرعتی است که بسا اوقات برای گرفتن تصمیم و به اجرا گذاشتنش لازم است. نفس آمادگی برای نشان دادن واکنش سریع در شرایط متغیر نیز وجود رهبر را لازم میاورد. بگویم که زدن حرف آخر، با گرفتن همهُ تصمیم ها متفاوت است، تمایز مهم است و باید همیشه در نظرش داشت.

در پایان باید این نکته را هم اضافه کرد که رهبری صرفاً فردی نداریم. درست است که رهبری معمولاً در یک نفر متبلور میشود و چهرهُ اوست که جلو قرار میگیرد و در نظامهای استبدادی بیشترین اختیار در او متمرکز میگردد. ولی با تمام این احوال رهبری، امری نیست که بشود یکتنه انجام داد. نه در بخش تصمیمگیری و نه اجرایی. هیچکس نمیتواند به تنهایی همهُ کارها را تقبل نماید، یعنی از مشاورت بی نیاز باشد و همهُ اجرا را خود بر عهده بگیرد. اگر در نظامهای دیکتاتوری، وجه مشورتی ضعیف میشود و حتی گاه تظاهر به این میشود که رهبر همه چیز را میداند و حاجت به مشورت ندارد، بخش دوم که انتصاب مسئولان مختلف است، در هیچ کجا حذف شدنی نیست، حتی به صورت ظاهر. تفاوت این عنصر در دیکتاتوری و دمکراسی را خواهیم دید.

اینها عناصری است که به رهبری به طور مطلق مربوط است و هر رهبری را از هر نوع شامل میگردد، از کاریزماتیک تا دمکراتیک.

 رهبری دمکراتیک

در موقعیت فعلی که مردم دنبال رهبری مناسب برای رفتن به سوی برقراری دمکراسی در ایران هستند و خاطرهُ دردناک اعتماد نابجا به خمینی را نیز در ذهن دارند، طالب ضمانت هستند ـ کاری درست و صد در صد عقلانی. پیروی کردن از کسی که مهمی چنین بزرگ را باید به انجام برساند، امر پیش پا افتاده ای نیست، قدرتی که به وی واگذار میگردد، بسیار وسیع است و البته مخارج کار هم که ممکن است تا جان برخی از مبارزان برود، بسیار سنگین. همین عوامل برای سوق دادن ما به سوی احتیاط، از کافی هم کافی تر است و موردی برای ناکامی آخر کار نیست، تجربهُ خمینی کاملاً بس بود.

خوب، میدانیم که از مکانیزمهای دمکراتیک که عبارت است از رأی ندادن به آدمی که قابلش نمیدانیم و احیاناً خلع کسی که بی قابلیتیش محرز و خطرناک است، در اینجا اثری نیست. یعنی از ضمانتهای نهادی که در هر دمکراسی موجود است، در اینجا که داریم برای دمکراسی مبارزه میکنیم، خبری نیست. پس باید دنبال راه های دیگری بود. این راه ها، کارهای عجیب و غریب و بی سابقه ای نیست و در حقیقت ترتیباتی است که محدودیتهای معمول در نظامهای دمکراتیک را به صورت مختصری متفاوت و ضعیف، ولی نه بی اثر و نه بی فایده، بل معنی دار و تا حد قابل ملاحظه ای مؤثر، وارد بازی میکند.

اولین راه حل این است که از پیروی از کسی که در مقام رهبری قرار گرفته است و درست کار نمیکند، انصراف بدهیم. این ساده ترین کار است و هر فردی صرفاً به اختیار خود و بدون تأیید یا همراهی هیچ فرد یا نهاد دیگر میتواند انجام بدهد. رهبری که پیرو نداشته باشد، دیگر رهبر نیست. این ضمانت نهایی است. بیاییم سر باقی، ضمانتهایی که حین مبارزه عمل میکند.

هنگام انتخاب رهبر به گذشته اش مراجعه میکنیم، همانطور که در مورد هر نامزد انتخابات دمکراتیک. در همهُ موارد، این گذشته است که به ما برای حدس آینده کمک میکند. راه حل قطعی و یکسره نیست، ولی معنی دار و محکم است ـ سابقه هر چه طولانی تر، بهتر و گویا تر. باید دید که طرف چه گفته و چه کرده و درست دید که آیا به استناد اینها برای کار مناسب است یا نه. این کافی نیست که یکی بیاید بگوید من رهبرم و دمکرات هم هستم پس رهبر دمکراتم و شما را به سوی دمکراسی میبرم. باید درست دید و جدی سنجید.

دیگر اینکه رهبری که قرار است ما را به سوی دمکراسی ببرد، نمیتواند فقط به این اکتفا کند که بگوید مقصد فلانجاست و با هم خواهیم رفت و احیاناً یکی دو شعار هم که در دسترس همه است، بدهد. رهبر باید گفتار مدون و تا حد امکان برنامهُ منظم داشته باشد. گفتار مدون این است که سخنانش در باب دمکراسی و لاییسیته و… همهُ چیزهایی که به شما عرضه میارد، از چند تا حرف و چند کلمه، فراتر برود و واقعاً حرف و فکر و توضیح در این زمینه ها داشته باشد. باید خیلی خوب بداند که چرا باید به سوی فلان هدف رفت و اصلاً خود این هدف، ورای یکی دو کلمه ای که توصیفش میکند، چیست و از چه قرار است و چگونه باید در ایران تحقق بیابد. آدمی که از هدف کار، فقط چند کلمه از بر کرده، به دردی نمیخورد. زیرا ممکن است، مانند اکثر مردمی که سخنانشان را میشنویم، از اینها هر تصوری و بخصوص هر تصور نادرستی در ذهن داشته باشد که کل کار را به بیراهه ببرد. برای احتراز از هر نوع سؤتفاهم است که رهبر باید مقصود خود را کاملاً از طرح سیاسی و اجتماعی خود برای همه روشن سازد. نکتهُ دوم که مربوط است به برنامه، باید در درجهُ اول، خطوط کلیش روشن باشد و درست مثل اصول عقاید، بخشهای مختلف آن تا حد امکان بسط بیاید. اضافه کنم که این بخش، خواه ناخواه حضور و همکاری عده ای کارشناس را ایجاب میکند. هیچکس، اگر هم خود از بابت نظری و در زمینهُ سیاست قابلیت رهبری را داشته باشد، نمیتواند به تنهایی همهُ وجوه برنامهُ سیاسی و اجتماعی خود را طرح و عرضه کند. هر شاخهُ اینها محتاج کارشناسی است و هیچکس کارشناس همه چیز نیست. چنین ادعای بی اساسی، از همان ابتدا بر هر رهبری مهر باطله میزند و دیگر لزومی به پیشتر رفتن و جستن معیارهای دیگر نیست.

ولی معیار اصلی و بسیار مهم، عملی است. نه اینکه ببینیم رهبر حرف دمکراسی میزند و ادعای دمکرات بودن میکند یا نه. مهم این است که ببینیم آیا دمکرات بودن در شیوهُ عملی رهبریش دیده میشود یا نه؟ بوی دمکراسی از آن میاید یا خیر؟ اینجاست که میرسیم به دو موردی که بالاتر اشاره کردم آنجایی که صحبت از عناصر ثابت رهبری بود، ولی اینرا هم اضافه کردم که اینها در رهبری دمکرات و دیکتاتوری، یکی نیست و توفیر میکند. ببینیم فرقش کجاست.

اول نوع رابطه ای که با جمع پیروان و اگر سازمانی هم در کار باشد، با پایهُ سازمان ایجاد میکند. باید دید که خواستهای پیروان به چه ترتیبی به بالا میرود و آیا راه ثابتی برای این کار هست یا نه. رابطهُ ثابت بین رهبر و پیروان، حتی در دمکراسی های جا افتاده هم اساساً منقطع است و در هر دور اتنخاباتی روشن میشود. حفظ این رابطه، در فواصل بین انتخابات، لازم است و بیان افکار عمومی بر عهدهُ رسانه ها. در اینجا هم داستان همان است. البته رسانه ها انواع و اقسام دارند و همه را نمیتوان در عرض هم قرار داد. در همه جا، رسانه ها مستقل، اسباب حفظ ارتباط با رهبری هستند و در اینجا هم باید باشند. منتها تأسیس و ادارهُ آنها را از رهبر نمیتوان توقع داشت، باید خود مردم و بخصوص همانهایی که رهبر را برگزیده اند، در این راه بکوشند.

شاید بتوان گفت که مهمترین شاخص، نقش مشاوران و یاوران رهبر است که باید دید تا چه حد گسترش می یابد و البته نوع رابطهُ رهبر با این گروه. در نگاه اول به نظر میاید که چون داشتن یاور اجتناب ناپذیر است، رابطه باید در همه جا کلاً یکسان باشد که مطلقاً نیست.

در رهبری دمکراتیک، هم اسامی و هم نقش گروهی که در اطراف رهبر قرار میگیرد، کلاً معلوم است و حد و حدود اختیاراتشان نیز به همچنین. ممکن است که این شاخص به نظر جنبی و کم اهمیت بیاید، ولی اصلاً اینطور نیست. دمکراسی مترادف محدود بودن قدرت رهبران است و در جایی، مثل امروز ما، که هیچ محدودیت نهادی در کار نیست، نفس اینکه خواست یا افکار شخصی رهبر، لااقل از طرف تیمی که خودش برگزیده و به کار گماشته و قاعدتاً به خاطر خبرگی دست چینشان کرده، تا چه اندازه و به چه صورت محدود میگردد، شاخص بزرگی است.

فردی که در مقام رهبری قرار گرفته است، نمیتواند یا به کلی از شور و مشورت صرفنظر بکند، ولی میتواند کار را به صورت موردی و موقعی و بدون هیچ ترتیب معین انجام بدهد. یعنی در هر موردی با هر فرد یا گروهی مشورت بکند و مقام و موضع افرادی که قرار است تیم کاری او باشند، به هیچوجه معلوم و معین نباشد. وقتی نگاه میکنید، میبینید که یک عده در اطراف او هستند که حوزه و میزان نفوذشان ثباتی ندارد و بنا به میل رهبر تغییر میکند. این بدترین صورت ممکن است و اصلاً با دمکراسی تناسب ندارد. باید از این بابت رهبر را تحت نظر داشت.

باید دید رهبر تا چه اندازه میپذیرد که اختیارتش را تقسیم کند. این امریست مهمتر از مشورت و ورای آن. داستان دیگر این نیست که رهبر خودش بعد از مشورت تصمیم بگیرد و به اجرا بگذارد. این در موارد اساسی لازم است، ولی کار فقط به این موارد ختم نمیگردد. نفس تقسیم کار یعنی گردن گذاشتن به منطق و هرچند خودش مترادف دمکراسی نیست ـ چون اختیار بالادست از پایین دستی ها برخاسته نیست ـ نشانهُ عقلانیتی است که با دمکراسی مناسبت دارد. این چیزی است که در موقعیت فعلی میتوان از رهبر توقع داشت: اگر هم خودت افراد را انتخاب میکنی، بکن، ولی به آنها اختیار بده. خودت همه کاره نباش.

آخر اینکه در رهبری و کلاً سازماندهی دمکراتیک، افرادی که در رده های پایینتر قرار میگیرند، میباید در بخشی که به آنها واگذار شده و قاعدتاً در حوزهُ تخصص آنهاست، از مافوقشان مطلعتر باشند. ولی در هر جایی که کار بر اساس درست نمیچرخد، این امر رعایت نمیشود، یعنی یا از اصل موجود نیست و فرد مادون فقط امربر است و یا اینکه اگر هم اطلاع و تخصصی بیش از فرد ردهُ بالاتر دارد، در عمل میباید دائم به حرف و تصمیم او گردن بگذارد. نه فقط در مواردی که اصولاً منطق تصمیمگیری ایجاب میکند و سیاستی که از بالا تعیین شده، باید در همهُ رده ها رعایت شود، بلکه به طور عادی و عملاً روزمره. این اصل هم بسیار مهم است و اجرایش را میتوان از همین امروز، از رهبر چشم داشت. باید دید که آدم قابلتر از خودش را، لااقل در چارچوب یک حوزهُ معین و محدود، تاب میاورد یا نه.

بالاتر اصطلاح «زدن حرف آخر» را به کار بردم و بر اهمیتش تأکید نمودم. ولی اگر خوانندگان این بازی با کلمات را بپذیرند، «حرف آخر» همیشه در آخر زده نمیشود، این حرف را هم میتوان اول کار زد، هم در میانه اش و هم در آخر. بدین معنا که هم میشود بدون مشورت گفت، هم با مختصری مشورتهای پراکنده و نامنضبط هم بعد از تبادل نظر منظم و کامل.

خلاصه کنم، رهبر دمکرات کسی است که از این ترتیب آخر پیروی میکند و حرف آخر را آخر میزند.

 

Advertisements

Tagged as: , , , , , , ,

Categorised in: فرهنگ ، تاریخ و جامعه, سیاست

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Start here

%d bloggers like this: