به امید پیروزی مردم بر نظام ظالم و خونریز اسلامی

 داشتن روابط غیر همسری یا تنوع طلبی جنسی با هیچ منطقی پذیرفته نیست 

چرا دختران تا جیک به مردان ایرانی عشق می ورزند3 ” زهره ” دختری از دوشنبه تاجیکستان2

آیا دختران تاجیک و روس برای ازدواج با مردان ایرانی مناسب هستند ؟ 

                     +16   مقدمه بر بخش دوم :

 داشتن روابط غیر همسری با هیچ منطقی پذیرفته نیست 

click-512برای خواندن بخش اول کلیک کنید 

نوشتن این ماجرای واقعی با هدف شناخت بیشتر روابط اجتماعی در یکی از کشور های سابق اتحاد شوروی ( تاجیکستان )  بعد از ” فروپاشی “نه از منظری” جامعه شناسی ” که بعنوان تجربه ای شخصی مطرح است ، می خواهم که خواننده این سطور را به سهم ودر حد خودم در جریان شرایط اقتصادی و اجتماعی در کشورهای فقیر آسیای میانه بعد از فرو پاشی شوروی قراردهم و نشان دهم که نابود کردن وضع و ساختار موجود هر قدر هم که بد باشد بدون اینکه هنوز آلتر ناتیوی برای جایگزینی آن مطرح باشد به نابود شدن و اضمحلال اجتماعی ضعیفترین اقشار و خانواده های فقیر منجر می شود . معمولا جنگ داخلی ، سقوط اقتصاد و نابود شدن تولید و غارت اموال عمومی به صورت رسمی و غیر رسمی از پیامدهای سقوط های نابهنگام است .

 در عین حال و با توجه به مسئله مبتلا به بسیاری از مردان ایرانی بطور اعم یعنی ” میل به داشتن رابطه  جنسی غیر همسری ” و بطور اخص بوجود آمدن چنین  امکاناتی برای مردان ایرانی ساکن و یا شاغل  کشورهای سابق اتحاد شوروی و بخصوص ” آسیای میانه ” به این موضوع در خلال بازگویی واقعه اشاره می رود و نوشتن این سطور را نیزنوعی  ” انتقاد از خود” در این ارتباط به حساب می آورم .

  قابل ذکر است که تمایل به داشتن ارتباط با ” زن ” یا ” مرد ”  غیر همسر  که معمولا و بطور شایع در مورد مردان و داشتن ” معشوقه ” مطرح است ، از هیچ منظری قابل دفاع نیست و چنین ارتباطاتی معمولا و طی حوادث اجتناب ناپذیر مترتب بر چنین روابطی به ” دو همسری ” و نابودی ” خانواده ” و تاثیر بشدت مخرب بر همسری که به وی خیانت شده و کودکان خانواده منجر می شود . بهانه هایی که مردان مرتکب ارتباط غیر همسری در مورد اینکه گویا ” همسر ” آنها دارای عیوب مشکل زایی در ارتباط فی مابین بوده است نیز بهانه هایی برای طبیعی جلوه دادن ” تنوع طلبی جنسی ” چنین مردانی است و بیشتر برای شانه خالی کردن از قبول مسئولیت در قبال اشتباه دهشتناکی که مرتکب شده اند مطرح می شود .

 

***********************************************

گفتم که ” زهره ” را برای اولین بار در ” بازار برکت ” شهر دوشنبه ” دیدم ،چنان ظریف بود که  بیننده را به یاد ” بچه آهویی ” تازه تولد یافته  می انداخت که بسختی بر پاهای خود استوار است

 چهره ای معصوم و بیگناه ، اما  مشخص بود که شخصیتی بشدت توداراست . ، آنقدر ظریف بود که گویا ، با وزش نسیمی ، نقش زمین خواهد شد ، نه لاغر و نحیف که به مانند  نقاشی های مینیاتور، به مانند پیکری بلورین بود  ،گویا گل وجودش از خاک معطر و پر از مشک و ختن سرشته شده و روحی از ارواح  روح القدس در پیکر وی دمیده شده باشد .  به انسان شبیه نبود ، به پری بیشتر شباهت داشت .فرزندان و بخصوص فرزند دختر ترکیب همسرزن روس با مرد مناطق آسیای میانه و یا ایران بسیار زیبا هستند بخصوص که رنگ پوستشان روشن و یا بقول ما ایرانی ها ” بلوند ” باشند . برداشت من این است که مردانی که در دوران جوانی ، به دختران سبزه و سیاه تاب علاقه داشته اند،  بعدا و در طول عمر بتدریج به زنان بلوندو با پوست وچشمان روشن علاقمند می شوند ، من این تجربه را در مورد مردان ایرانی و افغانستانی بسیار دیده ام ، در مقابل مردان تاجیک و روس بشدت به سوی زنان سبزه و سیاه تاب میل پیدا می کنند . بنابراین مردانی که میل به هرزه گردی و رابطه فرا همسری داشته باشند بطور طبیعی در مقابل دختران روس و یا دورگه های روس بخصوص با چشمان سبز و آبی دارای نقطه ضعف هستند و همسران مردانی که به روسیه یا کشورهای دارای اقلیت روس تبار می روند باید در این مورد هوشیار باشند . اما آنچه که مرا واداشت که هر چه زودتر به رابطه ام با ” ناتاشا ” خاتمه بدهم این بود که روزی از خانه وی یعنی از ” لوچاب ” بطرف مرکز شهر دوشنبه در تردد بودیم و ” ناتاشا ” در صندلی جلو کنار من نشسته بود ، در طی مسیر یک اتومبیل از سمت راننده به ماشین من نزدیک شد و به من اشاره کرد که به سمت راست رفته و متوقف شوم ، از ظاهر سرنشینان مشخص بود که شبه نظامی هستند ، در آن سالها با اینکه در دولت آشتی ملی مرکب از اپوزیسیون برهبری ” نهضت اسلامی ” و اتحادی از جنوب و شمال ” کولاب و خجند ” قدرت را در دست گرفته بود اما هر کدام از عوامل دولت ائتلافی و بخصوص کولابی ها ، شبه نظامیان خود را داشتند که بسیار شبیه به ” کمیته ” های اول انقلاب در ایران عمل می کردند ، زیر بار قوانین و مقررات نمی رفتند ، گاها دست به قتل و غارت می زدند و دستشان در قاچاق مواد مخدر تا مشروبات الکلی آلوده بود ، معمولا دارای ماشین های شیک لادا و ولگا بودند ، مسلح به انواع سلاح بوده ودر دزدیدن دختران از خیابانها وتعرض به آنان هم ابا نداشتند ، مثلا در یک نمونه که فردی که این اتفاق برایش افتاده بود یک روز عصر یک خانم تحصیلکرده جوان روس که از محل کار به خانه برمیگشته  در ایستگاه منتطر اتوبوس بوده می بیند که یکی از همین ماشین های افراد شبه نظامی کنارش متوقف شده و یکی از سرنشینان به او اشاره می کند که سوار شود ، در آنروزها روسهای ساکن دوشنبه تقریبا بیدفاع بودندو ارگانهای انتظامی  نیز هنوز نضج نگرفته بودند ، مردم می دانستند وقتی یک  شبه نظامی ( آنان به بایویک یا جنگنده معروف بودند ) درخواستی می کند باید انجام داد چون درگیر شدن با آنان می توانست به قیمت جان فرد تمام شود ، خلاصه دختر جوان با ترس و لرز می گوید : پدرو مادرم در خانه منتظر هستند باید به خانه بروم که یکی از سرنشینان از ماشین پیاده شده و می گوید : خودمان ترا به خانه ات می رسانیم ، دخترک که می بیند آن فرد مسلح که علا وه بر کلت  ، خنجری را هم به کمر آویخته از ماشین پیاده شده است که و ی را بزور سوار کند و مقاومت بی فایده است سوار ماشین می شود ، وی را به خانه ای می برند و به او می گویند تو الان در دست ما اسیری ، فریادت هم به جایی نمی رسد یا بدون مقاومت هر چه که ما می گوییم انجام می دهی یا شروع به داد و فریاد می کنی که ما بازهم به مقصد خودمان می رسیم ، وما مجبور می شویم تو را بکشیم که بعد از رفتن از اینجا شر بپا نکنی ، آرام باش و فرض کن امشب چهار شوهر داری ، خلاصه با اینکه به وی قول داده بودند که بعد از چند ساعت وی را به خانه اش برسانند و بخصوص که همه اشان هم بر اثر مصرف مشروبات الکلی  و مصرف مواد مخدر مست و از خود بیخود  شده بودند تا صبح وی را در آن خانه نگه داشته و وی را بارها  مورد سوء استفاده جنسی قرار می دهند ، آن دختر که جرات شکایت کردن  البته نداشت بعد از این حادثه چند ماه دچار بیماری های مقاربتی و روحی وروانی شده بود و قدرت کار کردن و جرات بیرون رفتن از خانه را نداشت . آیا اگر آن آدمهای ولگردو بیکاره  می دانستند به خاطر چند ساعت خوشگذارانی آنها  انسانی به مرز دیوانگی می رسد باز دست به چنین جنایتی میزدند ؟ 

 اکنون می توانید متوجه شوید که وقتی یکی از سرنشینان آن اتومبیل به من اشاره کرد که توقف کنم من با چه وضعیتی روبرو بودم ، ناتاشا به من گفت که آنها رامی شناسد ، آنان می خواهند با وی صحبت کنند و خطری نیست امامن هم که عارم می آمد دختری که سوار ماشین من است پیاده شده و با مردان دیگری صحبت کند و با توجه که اتومبیل من یک مرسدس بنز بود و آنان نمی توانستند به من برسند بدون اعتنا به دستور توقف، پدال گاز را فشرده و سرعت گرفتم و دور شدم ، چند روز بعد که از یک خیابان یکطرفه عبور می کردم ، همان ماشین از روبروی من و ورود ممنوع جلو من سبز شد و شاخ به شاخ در مقابل ماشین من ایستاده و من هم مجبور به توقف شدم ، دونفر مسلح از ماشین پیاده شده و من هم پیاده شدم ، یکی از آنها با لهجه جنوبی تاجیکستان گفت : چرا چند روز پیش گفتیم ماشین را نگهدار ، اطاعت نکردی ، شماره ماشین همان ماشین است و توهم همان افغانی هستی که آنروز راننده بودی ، قبل از اینکه حرفی بزنم یکی از آنها با کلت کمری دوبار بطرف لاستیک ماشین شلیک کرد که گلوله ها به لبه محدب گلگیر بر خورد کرده و هر دو کمانه کردند و به ماشین خراش انداختند اما به لاستیک ماشین اصابت نکرده و اتفاقی نیفتاد  ، در چنین مواقعی مردم که می دانستند حادثه ای در جریان است ، جرات نزدیک شدن نداشته و معمولا هرکس از ترس شاهد حادثه وقتل شدن و عواقب خطرناک ،به سویی می گریخت وعملا شرایط برای جنایت و قتل فراهم می شد . من هم با همان لهجه جنوبی ها گفتم : عزیر من چه خبر است ؟ چی شده ؟  یکی از همان دوفرد گفت : تو تاجیکی ؟ گفتم نه من ایرانی هستم ، گفت پس چرا مثل ما حرف میزنی ؟ نامت چیست ؟ گفتم کاوه  گفت کاوه قهرمان ، همان که نامش در کتاب نیاکان آمده است ؟ ” تو ایرانی هستی ؟ زودتر می گفتی چیزی نمانده بود تو را بکشیم ، سر یک دختر ….. که نباید جان داد  گفتم : اولا که او …. نیست ، دوما من با او از خانه اشان خارج شدم و اگر اورا پیاده می کردم و شما اورا سوار ماشین می کردید و بعد گم می شد من جوابگوی او بودم و بعد البته که من عارم می آمد دختری که در ماشین من است را پیاده کنم ، یک مرد این کار را نمی کند  با لبخندی به لب گفت :  بیا برو، ببخشید تو را ترساندیم ،  گفتم شما دیدید من بترسم ؟ اگر ترسیده بودم که همان روز می  ایستادم ، گفت الحق که نامت برازنده ات است ، اما از من به تو نصیحت با همین ……(ناتاشا ) قطع رابطه کن و اگر هم نیاز به محافظ و … داری بگو در خدمت شما هستیم در همه کلانتری ها و ماموران انتظامی آشنا داریم .  خلاصه از این حادثه هم جان سالم بدر بردم و با خودم عهد کردم که بعد از این با هیچ موجود زیبایی در خیابانهای شهر دوشنبه جولان ند��م . تنها بعد از سال 2000 که دولت رییس جمهور فعلی تاجیکستان ” امام علی رحمان ” قدرت خود را محکم کرد توانست ، شبه نظامیان مسلح را  یک به یک خلع سلاح کرده و به امور نظامی  انتظامی سرو سامان بدهد . همه این اتفاق ها یکی از پی دیگری می افتاد  و زمینه قطعی  قطع ارتباط فراهم نمی شد ، تا اینکه یکروز ساعت 8 صبح ، که همسرم و خانواده ام بعد از مدتی که در ایران بودند واکنون بازگشته بودند زنگ خانه بصدا درامد و همسرم در آپارتمان را باز کرده و گفت : خانمی دم در با شما کاردارد ، دیدم ” ناتاشا ” است ، وی که در مدتی که خانواده من آنجا نبودند عادت کرده بود گاه و بیگاه به خانه ما می آمد با دیدن همسرم فهمید موضوع از چه قرار است  اما  به هر حال گفته بود که با من کار دارد ، یکی دیگر از خصوصیت عمومی روسها  اینستکه بسختی می توانند خود را راضی کنند که دروغ بگویند ، من هم رفته و به او گفتم همسرم آمده است و برود و منتظر من بماند   و  در مقابل سئوال همسرم گفتم ” منشی جدید ” است برای گرفتن کلید آمده بود ، معمولا همسر مردان تنوع طلب ، بسیار خوش قلب ، با وفا  ، عموما زیبا ( چنین مردانی معمولا همسران بسیار زیبا انتخاب می کنند ) و بنا به طبیعت پاک خود به شوهران خود هم بسیار اعتماد دارند ، همسرم حرفی نزد و من به بهانه دادن کلید از منزل خارج شده واورا که کمی دورتر منتظر من بود سوار ماشین کرده و برای خوردن صبحانه به خانه اشان برگشتیم .

بعد از دیدن ” زهره ” و این همه حادثه  عزم خود را جزم کردم که با ” ناتاشا ” قطع رابطه کنم و در یکی از دعواهایی که معمولا در هر رابطه ای پیش می آید به و ی گفتم که همه چیز بین ما تمام است و من دیگر نمی خواهم وی را ببینم ، یکی از ویژگی های دختران روس این است که تقریبا محال است که برای ارتباط با یک مرد ، التماس کنند و یا از عشق سوزان بنالند ، وقتی تصمیم می گیرند که یا به دلیل خواست طرف مقابل و یا بدلیل تمایل خودشان به ارتباطی پایان دهند ، مانند یک دستگاه الکتریکی که  وقتی برقش قطع شود خبری از حرکت و جنبش در وی نیست ، اینان نیز از همین لحظه که تصمیم گرفتند به رابطه ای پایان دهند از یک لحظه بعد گویا تو را نمی شناسند و تجدید رابطه جدی پایان یافته با دختران روس که من نام موجودات بشدت ماتریالیست اما عاشق بر آنها می نهم بسیار مشکل است .

 در این مدت چند بار  همراه  ” ناتاشا ” با ” زهره ” ملاقات کرده بودم و تقریبا وی را می شناختم ، پدرش راننده کامیون و مادرش کارگر کارخانه و برادری داشت که در حال تحصیل در آموزشکده فنی بود  یک خواهر بزرگتر داشت که آرشیتکت بود ، در دوران شوروی ، طبیعتا با وجود پدر و مادری که هر دو کار می کردند زندگی خوبی داشتند ، پدرش می گفت که در زمان شوروی که از آن با نام ” دوران سیری و پری ” یاد می کرد 30 هزار روبل پس انداز داشته اند که بعد از فروپاشی و تغییر واحد پول 30هزار روبل که در آنزمان قدرت خریدی برابر با 30 هزار دلار داشت  به یکباره تبدیل به 300 روبل شده بود وی می گفت وقتی که به بانک رفته و وفهمیده که 30 هزار روبل پس انداز تمام عمر وی به 300 روبل تبدیل شده همانجا کنار خیابان نشسته و زار زار گریه کرده و بر سر خود خاک ریخته است در نظر داشته باشید که در آن سالها ارزش یک آپارتمان مبله در مرکز شهر دوشنبه 500 دلار بود .

 زهره 19-18 سال داشت و در هنرستان ” نقاشی ” مشغول تحصیل بود . ظاهرا بعد از فروپاشی دوران سخت زندگی آنها شروع شده بود . برای خواهرش کار پیدانمی شد و برادرش که حدود 20 سال سن داشت و جوانتر از آن بود که مسئولیت تامین خانواده را بعهده بگیرد ، موسسه حمل و نقل صاحب  یک دستگاه کامیون که از دورا ن شوروی در اختیار پدرش بود ا کنون خصوصی شده بود و دولت به رانند گان اجازه داده بود که با دادن مقداری پول بعنوان پیش قسط واقساط بلند مدت کم بهره کامیون هارا برای خود بخرند ، اما در آنجا مانند قضیه خصوصی سازی در کشور خود ما ایران نیز بازهم زرنگترها با دادن رشوه و حق و حساب بسیاری از اموال را از چنگ مردم در می آوردند و از سوی دیگر در آن روزها صاحب کامیون شدن هم بی فایده بود ، چون به مجرد اینکه فردی با کامیون خود برای پیدا کردن بار در خیابان ظاهر می شد ، شبه نظامیان یا وی را مجبور می کردند برای آنها کار مجانی بکند و یا بزور ماشین وی را ازوی گرفته و در صورت مقاومت ممکن بود که کشته هم شود . خلاصه شرکت مربوطه باسند سازی ، کامیونی را که از نظر قانونی به نام پدر ” زهره ” بود از چنگ وی در آورده بود و در آن شرایط تنها نان آور خانواده مادر آنها بود که در کارخانه دباغی پوست” دوشنبه”  کار می کرد . اولین بار که به خانه آنها رفتم  مسئله ” علاقه ” ام به ” زهره ” را عملا فراموش کردم  وبه این  فکر افتادم که قبل از هر چیز  باید به آنها کمک کنم که از آن وضعیت وحشتناک که گاه در خانه اشان هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شد نجات پیدا کنند .

پایان قسمت دوم  ساعت 23.17 پنج شنبه شب 29/06/1397 برابر با 20/09/2018

 

Tagged as: , , , ,

Categorised in: فرهنگ ، تاریخ و جامعه, سیاست

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Start here

%d bloggers like this: