باز باید کاوه آهنگری

با توام ای قابیل برادر کش

باجویی که خود را برادر حمید معرفی می کرد  ضمن تکرار دعای کمیل که از بلندگوی زندان پخش می شد و داشتن حالت ندبه و تضرع، ضربات شلاق را محکمتر بر کف پای من فرود می آورد

باجویی که خود را برادر حمید معرفی می کرد ضمن تکرار دعای کمیل که از بلندگوی زندان پخش می شد و داشتن حالت ندبه و تضرع، ضربات شلاق را محکمتر بر کف پای من فرود می آورد

بخشی از کتاب خاطرات فرزند ملت

این حکایت را از زبان یکی از کسانی برایتان می نویسم  که مدتی با من هم سلول بود وی توسط برادر تنی اش که پاسدار است دستگیر شد ه بود . با توجه به اینکه پاسدار مورد نظر در خانواده ای سیاسی بزرگ شده بود و بسیاری از اعضای فعال گروههای سیاسی چپ و مجاهدین خلق را می شناخت از فردای به قدرت رسیدن ج.ا . یکی از ماموریت های وی شناسایی و دستگیر ی افرادی فعال گروههای سیاسی بود که من در این صفحه به دوفقره از این دستگیری ها اشاره خواهم کرد . این فرد دستمزد خوش خدمتی های خود را بعد از اتمام جنگ به صورت گرفتن بورس تحصیلی خارج از کشور برای خود و همسرش ، گرفتن پست های دیپلماتیک و استفاده از بسیاری امکاناتی گرفت که عموما یکی از انگیزه های افراد حزب اللهی برای خدمات ذیقیمت اما دهشتناکی است که به جمهوری اسلامی کرده اند .
سرنوشت راوی داستان نیز برای من روشن نیست بعضی می گویند که وی نیز اعدام شد ، بعضی دیگر بر آنند که خانواده وی توانستند عفو وی را از » خمینی » بگیرند . به هر حال با هم این قصه واقعی  ، که برادری ، قابیل وار برادر خود را دستگیر کرده و در شکنجه وی نیز شرکت می کند را بخوانیم.

» آگر قصد فرار کنی تو و همسرت را خواهم کشت «

هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که برادری را که خود بزرگ کرده بودم با مسلسل یوزی بدست  ،ببینم که در مقابل من و همسرم در خیابان و روز روشن و در مقابل چشمان وحشت زده رهگذران ، عربده بکشد و بگوید » اگر تکان بخورید شلیک خواهم کرد «
اول وی را نشناختم سالها بود که زندگی مخفی داشتم و با خانواده ام قطع رابطه کرده بودم ، و حالا بعد از چندین سال به یکباره برادر کوچک خودم با مسلسلی  آماده است که بر روی من و همسرم شلیک کند ؟ آنهم برادری که من خود در زمان شاه الفبای مبارزه سیاسی و مذهب انقلابی را به وی آموخته بودم . آری حکایت » قابیل برادر کش » تکرا ر می شود و برادری اماده است تا برادر خود را به خاک اندازد .

تهران مرداد 1361. زعفرانیه

مدتی است که خانه تیمی امان را امن حساب نمی کنیم . من و همسرم و اگر کسی دیگر از اعضای سازمان در خانه ما بسر ببرد شبها به نوبت بیدار می مانیم که اگر خانه مورد حمله نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی قرار بگیرد فرصت داشته باشیم تا بسرعت مدارک مهم را از بین بریم . علت نا امن شدن خانه تیمی نیز این است که مدتی پیش یکی از افراد گروه در حادثه ای اتفاقی دستگیر شده است . فرد دستگیر شده مدتی پیش به خانه ما آمده بود و با توجه به معروف بودن فرد مزبور احتمال اینکه وی زیر شکنجه های شدید قرر گرفته و مجبور به گفتن محل تقریبی خانه شود مطرح بود . البته ما نیز بی دقتی نکرده بودیم و فرد ی که از وی یاد کردم را با چشمان بسته به اینجا آورده بودیم که آدرس را نفهمد ، اما به هر حال می دانستیم که باید شرط احتیاط را به جا بیاوریم که حتی اگر وی حدود خانه را فهمیده باشد و زیر شکنجه مجبور به گفتن آدرس تقریبی خانه شود .کمترین ضرر متوجه گروه شود .
نهایتا تصمیم بر این شد که چند روز به خارج از شهر و به خانه یکی از هواداران برویم تا تصمیم نهایی برای تخلیه خانه و پیدا کردن محل زندگی جدید گرفته شود . با توجه به اینکه فرد دستگیر شده ماشین من را دیده بود ، قرار بود از ماشین خودمان استفاده نکنیم . یکی از مسئولین با ماشین خود برای بردن من و همسرم به خانه ما آمده است .وسایل شخصی امان ا بر می داریم . مدارک مهم اما حجیم را در یک جا سازی که به شکل کپسول گاز بود جا دادیم و به صاجبخانه هم گفتیم که چند روز به شمال خواهیم رفت و خانه را ترک کردیم .
اکنون در صندلی جلو ماشین » وحید » مسئول سازمانی ام نشسته ام و همسرم هم در صندلی عقب با نگرانی از طریق آیینه ماشین های پشت سر را در نظر دارد .من نیز در صندلی جلو و کنار وحید  ام که رانندگی ماشین را بعهده دارد نشسته  
از زعفرانیه به سمت مصدق می رویم و بطرف میدان ونک سرعت می گیریم ، قرار است که » وحید » ما را به خانه یکی از هواداران رسانده و از آنجا با ماشین آنان به باغی در خارج شهر برویم .
به ناگاه احساس می کنم که یک ماشین مدل بالای » بنز » از سمت راست به ما نزدیک می شوند و سرنشینان آن ماشین که دو نفر بودند به داخل ماشین ما نظر انداخته و بسرعت ،سرعتشان را کم می کنند تا من نتوانم آنهارا ببینم . از وحید می پرسم :» متوجه ماشین سمت راست شدی » می کوید اره و الان از ما فاصله گرفته اند و لی از ما جلو نمی افتند و به فصله 40-50 متر ما را تعقیب می کنند . به حوالی پارک ساعی می رسیم اما هنوز ماشین بنز سایه به سایه ، ما را تعقیب می کند . » وحید » می گوید احتمال دارد گشت کمیته باشند و با توجه به حضور یک زن در ماشین به مورد » منکراتی » مشکوک شده باشند . نهایتا قرار می شود که که از خیابان مصدق وارد یکی از خیابنهای فرعی شده و در آنجا من و همسرم از ماشین پیاده شده و باصطلاح تقسیم شویم تا تعقیب کنندگان نتوانند ما را پیدا کنند . » وحید » ماشین را نگه میدارد . ما پیاده می شویم و ضمن ایستادن در کنار درجلو ماشین وانمود می کنیم که در حال دادن کرایه به راننده هستیم . در عین حال متوجه می شوم که ماشین بنز کمی جلوتر از ما پارک کرده و دو نفر سرنشین ان به عقب برگشته و ما را نگاه می کنند . وحید ضمن بازی کردن رل یک مسافر کش با ما بر سر کرایه و بقیه پول چانه زده و بالاخره دور زده و به داخل خیابان مصدق بر می گردد . من و سارا به داخل پیاده رو رفته و به مسیر خودمان ادامه می دهیم . تا اینجا توانسته بودیم با بکار بردن روش ضد تعقیب از لو رفتن خانه آن هواداری که قرار بود به خانه وی برویم جلو گیری کرده و هم چنین » وحید » را هم که از اقراد رده بالای سازمان بود نجات دهیم . حالا این ما بودیم که در ته تور گیر افتاده بودیم و باید منتظر می شدیم ببینیم تعقیب کنندگان چه کسانی هستند و چه می خواهند . البته برداشت اولیه ما این بود که آنها گشت کمیته هستند و با دیدن شناسنامه های جعلی ما که نشان می داد ما ازدواج کرده ایم و زن و شوهر هستیم مسئله ختم بخیر می شود .
من و سارا وارد پیاده رو می شویم هنوز چند قدم بر نداشته ایم که صدای فریادی ما را بر ای میخکوب می کند :» ….. تکان نخور ، اگر حرکتی اضافه کنی شما را به گلوله می بندیم «. به کمی جلوتر نگاه می کنم :دو فرد مسلسل بدست ، به سمت ما نشانه گیری کرده وژست شلیک گرفته اند . به انها نگاه می کنم و برادرم نادر ( نام وی را قابیل می گذاریم ، همان شخصیت اساطیری که برادر خود را برای دستیابی به امکانات وی کشت )ا را می بینم که یکی از دو فرد مسلح است .تازه بعد از این همه تعقیب و گریز متوجه ماجرا می شوم یکی از کمیته چی ها که برادر کوچک من است و می دانستم وظیفه تعقیب و شناسایی فعالین سیاسی اپوزیسیون را بعهده دارد و باز می دانستم که یکی از وظایف وی جستجو برای  پیدا کردن من بوده است . همان موقع که ماشین بنز از سمت راست به ما نزدیک شده بود وی احتمالا خوسته است مطمئن شود که سرنشین جلو ماشین ، من هستم که وی در بدر بدنبال دستگیری و تحویل می گردد و بعد از دیدن من برای اینکه ما مشکوک نشویم سرعت ماشین را کم کرده اند و به تعقیب ادامه داده اند .
قابیل ( برادر من ) با به کار بردن اسم مستعار و تشکیلاتی من می خواست به من بفهماند که بازی به سر آمده و آنها در جریان مستقیم فعالیت های سیاسی وتشکیلاتی من هستند .
قابیل در همان حالت آماده شلیک ایستاده و فرد دیگر به طرف ما آمده و با نوک مسلسل خود ،ما را به طرف ماشین که در ان را قبلا باز کرده بودند هل داد و من وسارا را وادار به نشستن در صندلی عقب ماشین کردند .
به مجرد نشتن در ماشین ، قابیل نیز در سمت شاگرد نشست و مسلسلش را مستقیم بسوی ما نشانه گرفته و گفت : خوب  چه خبر ، من گفتم من و همسرم مدتها ست در شهرستان هستیم و فعالیت سیاسی نداریم ، وی با پوزخندی گفت آره تو گفتی و من هم باور کردم . در این لحظه به فکر افتادم که اطلاعات او را محک بزنم و گفتم : » خوب حالا فرض کنیم من سیاسی هستم ، بعنوان برادر من ، همسرم را دستگیر نکن و اجازه بده او برود  او کاره ای نیست ، وی گفت همین سارا خانم در خانه تیمی قبلی اتان بعنوان مسئول ارتباطات دائما پای تلفن نشسته بود ، چطور وی سیاسی نیست .
فهمیدم که در خانه تیمی قبلی امان تلفن ما تحت کنترل بوده است و وی این اطلاعات را از آنجا دارد . موضوع ان خانه تیمی هم ان بود که در اوان سال1359 هنوز ارتباطات فامیلی ما با بستگانمان برقرار بود و یکی از افراد کله گنده جمهوری اسلامی که از بستگان ما بود  از طریق مادرش ادرس خانه ما را فهمیده بودو بعدا هم چند بار به دیگر بستگان ما گفته بود که به فرید و سارا بگویید فکر نکنند ما در جریان فعالیتهایشان نیستیم و حتی اشاره ای هم بعضی مکالمات تلفنی ما کرده بود .همان زمان ما توانستیم متوجه شویم که خانه ما تحت کنترل است و با مهارت بسیار و بدون گذاشتن رد پایی آن خانه را تحلیه کرده و به همین خانه خیابان زعفرانیه نقل مکان کرده بودیم . من بسرعت فهمیدم که اطلاعات قابیل مربوط به حداقل دو سال قبل است و اطلاعات جدید از ما ندارند . ماشین از طرف یوسف اباد به طرف مرکز تهران حرکت می کرد و قابیل شروع به رجز خوانی کرد : مدتها بود به دنبالت بودیم وقتی آن خانه را تخلیه کردید شمارا گم کردم تا اینکه اخیرا یکی از رؤسایتان را دستگیر کردیم که شما مدتی پیش وی را با چشمان بسته برای جلسه ای به خانه خود برده بودید . خلاصه انقدر سر به سرش گذاشتیم تا توانستیم بفهمیم محل زندگی شما باید در اطراق میدان تجریش باشد و الان چند ماه هست هرروز فاصله تجریش تا میدان ولیعصر را چند بار طی می کنیم تا به امروز که در خدمت شما هستیم . از پرگویی های این مردک بازجو فهمیدم که ادرس خانه فعلی مارا نمی دانند ، روابط فعلی ما راهم نمی دانند اما بطور کلی اطلاع دارند که تا حدود سال 1359 با چه جریان تشکیلاتی کار می کرده ام و نقطه مبهم برای من این بود که اگر ان فرد دستگیر شده به انها گفته است که برای تشکیل یک جلسه مهم به خانه ما آمده است پس چرا قابیل در برخورد با من از اطلاعات چند سال پیش استفاده می کند ..
با توجه به اینکه ادرس خانه را نمی دانستند مطابق یک قاعده سازمانی من می بایست حداقل تا 24 ساعت آدرس خانه هایی را که میدانم در بازجویی نمی دادم تا سازمان ،امکان اطلاع رسانی و تخلیه آدرسهایی را که من از انها اطلاع دارم بدهد .از طرف دیگر و با توجه به اینکه وحید خود بعد از جدا شدن از ما در انطرف خیابان ایستاده بود و دستگیری ما را به چشم دیده بود ، من مطمئن بودم که سازمان بسیار سریع شروع به تحلیه خانه ها از اسناد مهم و و تغییر دادن محل زندگی افراد می کند .
در همین گفتگو ها بودیم که قابیل با خشونت تمام به من و همسرم امر کرد که سر هایمان را پایین بگیریم حالا دیگر در اطراف میدان فردوسی بودیم من فهمیدم که ما را به کمیته مشترک واقع در توپخانه می برند . احتمال بارداری همسرم عاملی بود که امکان هر گونه فکر فرار کردن را ازمن گرفته بود و می دانستم اگر من فرار کنم و سارا در دست آنان بماند به مانند سگ های هار وی را پاره پاره خو اهند کرد.وارد کمیته مشترک شذیم و ما را از هم جدا کردند .از همان نزدیکی های توپخانه قابیل بسرعت به ما دستبند زده و با چشم بند چشمان ما را بست . با خود عهد کردم نه تنها 24 ساعت که حدود 48 ساعت هیچ اطلاعاتی به اینان ندهم . به مجرد تعویض لباس و ….با چشم بند در کنار راهرو نشستم . پنج شنبه شب است و از بلندگوی زندان صدای گوشخراش اهنگران می اید که مشغول خواندن دعای کمیل است . یعنی الان باید ساعت 22-21 باشد در همین 5 ساعت که تغییرات بزرگی در زندگی ام بو جود امده است ، قرار بود امشب با وحید و سارا و چند تن دیگر از افراذ سازمان در باغ یکی از هوادارن  ( حسین و افسانه )در اطراف تهران باشیم . آیا » وحید » که دستگیری ما را به چشم خود دیده است سرعت عمل به خرج داده است و همه کسانی را که من آدرس آنها را می دانم را در جریان دستگیری من قرار خواهد داد؟ حتی اگر وحید سرعت عمل به خرج دهد می دانم که در بعضی از خانه ها و شرکت ها ی متعلق به سازمان ، امکانات و تاسیساتی قرار دارد که منتقل کردن آنها به محل های دیگر نیاز به چند روز وقت دارد . حتی اگر تحت فشار شدید قرار گیرم برای دادن چنین آدرسهایی باید حداقل یک هفته شکنجه را تحمل کنم . منتظرم تا بازجویی شروع شود و اگر بازجو لب بجنباند ، بسرعت خود را با اطلاعات زنده آنان از خود هماهنگ کنم . در همین فکر ها بودم که چند نفر به من نزدیک شده و با بردن اسم من ، من را وادار به بلند شدن کرده و گوشه استین مرا گرفته و من را بدنبال خود می کشانند . با چشمان بسته و بوی الکل ضد عفونی و پاهای ورم کرده که از زیر چشم بند می بینم و این برادران و فرزندان خدا که من را مانند کور و نابینا بدنبال خود می کشند . عر عر اهنگران که تازه دعای کمیل را شروع کرده است به یاد کمدی الهی می افتم . وارد فضایی کوچک می شویم و بازجوی من خود را برادر حمید معرفی می کند (ناصر سرمدی پارسا که  بعدا سفیر ایران در تاجیکستان شد) . صدای قابیل برادر من هم می اید ، شروع به نصیحت می کنند که ما می دانیم با کدام سازمان هستی ، همه اطلاعات تو را داریم اما می خواهیم که خود بگویی . برادرم نعره می کشد که : بخدا قسم من خودم تعزیرت می کنم ، اگر فقط یکی از اطلاعاتت بسوزد خودم حکم اعدامت را اجرا خواهم کرد .
من مطابق اطلاعاتی که از پر گوییهای قابیل گرفته بودم شروع به مظلوم نمایی کردم و گفتم که من مدتها ست که فعالیتی ندارم و در یکی از شهرستانهای کوچک با همسرم زندگی می کنم . نمی دانم اولین ضربه مشت که به صورتم خورد را برادرم زد یا حمید یا کس دیگری . اما تعادل خودم را از دست ندادم و همان جملات را تکرار کردم .
استعاثه آهنگران بدرگاه خدا بلند است و از بلندگو به گوش می رسد «.
یَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمِی » خدایا به ضعف من رحم کن و و نازکی پوستم و به استخوانهای نحیفم …. نظر افکن … حزبالله تنها نیرویی است که قیامت واقعی را برای کافران نه در آن دنیا که در همین دنیا برپا می کند . همین جملات دعای کمیل زبان حال من است و حتما آنها خود را ماموران اجرای حکم جهنم یک  محارب می دانند .الهیات شکنجه   تنها عبارت با مسمایی است که این واقعیت را توضیح می دهد …. حمید وقابیل در عین تکرار جملات دعای کمیل اولین ضربات شلاق را بر کف پای من که اکنون به تختی فنری بسته شده ام فرود می آورند . برای آنکه فریاد نزنم و شدت شکنجه ام بیشتر شود ، پارچه ای به دهانم فرو کرده اند و گاه گاه می گویند هر وقت خواستی حرف بزنی انگشت اشاره ات را تکان بده آخر دستان ام هم از طرفین به تخت بسته شده بود .

باجویی که خود را برادر حمید معرفی می کرد  ضمن تکرار دعای کمیل که از بلندگوی زندان پخش می شد و داشتن حالت ندبه و تضرع، ضربات شلاق را محکمتر بر کف پای من فرود می آورد
باجویی که خود را برادر حمید معرفی می کرد ضمن تکرار دعای کمیل که از بلندگوی زندان پخش می شد و داشتن حالت ندبه و تضرع، ضربات شلاق را محکمتر بر کف پای من فرود می آورد

نمی دانم که قابیل هم در این امر خیر شکنجه شرکت داشت یانه ،اما گاه گاهی صدای وی را می شنوم که جملات دعا را تکرار می کند . جمید بازجو نیز بعضی وقتها احساساتی می شود و ضمن تکرار جملات دعای کمیل در حالیکه از شدت ضربات شلاق به من به نفس نفس افتاده ، حالت گریه و ندبه به در گاه پروردگار جلاد خود را به خود می گیرد . یک حزب الله عجیب ترین موجودی است که خدا خلق کرده است . حزب الله می تواند فرد دیگری را شکنجه کند و در همان حال شکنجه را ، عبادت به در گاه خدا حساب کند و اشک هم بریزد و از این حالت عرفانی شکنجه برای شدت دادن به ضربات شلاق استفاده کند . حزب الله می تواند در اموال عمومی دست ببرد و به خود و به دیگران بقبولاند که این دزدی و اختلاس برای محکم کردن اساس دین خدا صورت می گبرد ، حزب الله می تواند مستقیم به تو دروغ بگوبد و با شگرد خاص خود به تو که با ناباوری به وی نگاه می کنی بقبولاند که این دروغ و تقلب عینا و اساسا خود حقیقت است و اگر این شکنجه و اختلاس و دروغ صورت نگیرد اساس عالم به هم می ر یزد !!! برای این قوم خدا مرده است انان در ازای موفقیت در حفظ حکومت ، روح خود را به شیطان فروخته اند و هر کاری از انان ممکن است سر بزند . یک حزب اللهی خطرناکترین موجودی است که من در عمرم دیده ام .
احتمالا الان ساعت 12 شب است ، دعای کمیل تمام شده ، هنوز ضربات شلاق بر کف پای من فرود می اید … من تجربه شکنجه شدن در همین کمیته مشترک را در زمان شاه دارم . در آن زمان بازجوی من سرگرد جلالی بود . با دیدن حمید و شکنجه اش به روح سرگرد جلالی رحمت می فرستم . یاد می اید که سرگرد جلالی از شکجه کردن من بشدت در رنج بود و این کار را نه از سر شوق که از روی وظیفه انجام می داد و آن موقع احساس می کردم  از ته دل هم این کار را انجام نمی داداما الان من با مو جوداتی روبرو بودم که شکنجه را به عنوان عبادت انجام داده و برای بهتر شکنجه کردن ان از خدا طلب کمک می کردند .  همین حاج نادر بعد از انقلاب سرگرد جلالی را دستگیر کرد و تحویل داد . زمان بر گذاری  دادگاه سرگرد جلالی که رسید  وی از درون زندان و توسط همسرش  به من پیغام داد که وی را ببخشم و به عنوان شاکی در دادگاه حاضر نشوم  همسر وی فکر می کرد اگر یک شاکی کمتر شود ممکنست در رای دادگاه تاثیر داشته باشد . وی اعدام شد و چه خوشحالم که در دادگاه وی حضور پپدا نکردم و الان خون وی به گردن من نیست ، او مامور بود و بیشتر از ماموریتش کاری بر علیه من نکرد ، اما مطمئنم که علیرغم اینکه از تقصیر ساواکی ها گذشتم اما از تقصیر این سا وامایی ها نخواهم گذشت و روزی در هر دادگاهی بر علیه اشان شهادت خواهم داد. ماموران اجرای احکام خدا چند بار برای نفس گرفتن استراحت دادند  و با پاهای ورم کرده از شلاق من را وادار به راه رفتن کردند  تاول پاها ترکید و آنها بر روی ان محلول ضد عفونی ریختند ام از آنها  اصرار و از من انکار . می دانستم اگر یک جمله از حرفهای آنها را قبول کنم تا گرفتن آدرس خانه مرا راحت نخواهند گذاشت . من می گفتم بیایید باهم به شهرستان برویم و من خانه امان را به شما نشان بدهم و آنها بیشتر عصبانی می شدند .
صدای اذان صبح از بلنگوی مسجدی دوردست به گوش می رسد .  به یاد مرگ و نیستی و خدا ی شکنجه گر و سیاهی می افتم .اذان صبح و ضربه شلا ق و شتک زدن خون از کف پای من که اکنون دیگر آنها را حس نمی کنم ، اسلام ناب محمدی با طعم شلاق و دروغ و خون و  برادر کشی .
بلندگوی بازداشتگاه روشن می شود ، صدای اذان رادیوی جمهوری اسلامی است که که مومنان را به خدای برادر حمید و حاج اقا نادر و برادر آهنگران می خواند . خد ای آنان خدای شکنجه گران و دروغگو یان و دزدان بیت المال است . مردم ما در دور بعدی خیزش و رستاخیز خود از این خدا و نمایندگان آن بر روی زمین تبری خواهند جست .
حمید و حاج نادر ( قابیل ) و بازجویی دیگر شلاق زدن را ادامه می دهند . از صدای رفت و  آمد  وپخش صبحانه متوجه می شوم ساعت باید 8-7 صبح باشد . طاقتم طاق شده است هنوز تا ساعت 5 بعد ازظهر که 24 ساعت از دستگیری ما خواهد گذشت حدود ده ساعت باقی مانده است . البته من می خواهم که آدرس خانه خود را حتی بعد از 24 ساعت نه که بعد از حدود 48 ساعت بدهم اما آنها نیز کوتاه نمی آیند .فکر بکری یه نظرم می رسد که در صورت اجرای ان یا برای همیشه از دست انان راحت خوهم شد وبه سرای باقی !! شتافته و یا حداقل تا دوسه روز امکان بازجویی از من را نخواهند داشت . نهایتا با بلند کردن انگشت اشاره ام اعلام می کنم که می خواهم حرف بزنم .. پارچه ای را که در دهانم طپانده بودند بیرون می کشند و می پرسند آدرس خانه اتان کجاست ؟
می گویم برادر حمید ، من باید کمی فکر کنم ، نیم ساعت وقت می خواهم ، وی می گوید : من برادر تو نیستم برادران من در جبهه می جنگند آما حرفی نیست همین جا بر روی تخت دراز کش بمان و فکر کن . به یاد فرازی از کتا ب معروف » روی مدودف » با نام در دادگاه تاریخ می افتم که در ان جا به یکی از زندانیان کمونیست اشاره کرده است که در زندان استالین ، زندانبان خود را » رفیق » نامیده بود و زندانبان به وی گفته بود که : رفقای تو در جبهه های جنگ فاشیستی بر علیه ما می جنگند ، من را رفیق خطاب نکن«

با توام ای قابیل برادر کش 

نادر آن قابیل برادر کش براق می شود که : برادری بجای خود بخدا قسم اگر این بار دروغ بگویی خودم اولین ضربه شلاق را خوهم زد. می گویم » با توام ای قابیل برادر کش من را از تخت باز کنید و کاغد و قلمی به من داده و به من نیم ساعت وقت بدهید» . بالاخره کوتاه می آیند . چشمانم را باز می کنند . خدای من باور کردنی نیست دو پای من از زانو به پایین سیاه و مانند دو پای فیل  ورم کرده و سیاه شده اند  . کف پا ها خون الود و پانسمان شده است . نی توانم بر روی پاهایم بایستم و بزمین می خورم . قابیل با بی تفاوتی تمام ، نظاره گر ماجرا است .آیا ما انقلابیون و کسانی که مبارزه را بر علیه نظام سلطنتی شروع کردیم فکر می کردیم که روزی آموزش دیدگان ما برای مبارزه سیاسی و ساختن  دنیایی بهتر ، خود  به شکنجه گران ما  مبدل شوند ؟یادم می آید بعد از استقرار جمهوری اسلامی و ان زمان که جمهوری اسلامی در حال مستقر کردن پایه های خود بود و دستجات زهرا خانم و حزب الله مانند قوم باجوج و ماجوج بر سر هر مخالفی میر یختند و با چوب و چماق بساط آنان را به هم میزدند ، با اصرار، نادر را که جوانکی حزب اللهی بود به دیدن فیلمZ بردم و شباهت کارهای فاشیستهارا در آن فیلم به کارهای دستجات حزب الله در ایران به وی نشان دادم . بعد از پایان فیلم متوجه شدم که چشمان وی از فرط گریه و احساساتی شدن سرخ شده است به وی گفتم می بینی که استفاده از عواطف مذهبی و ملی مردم کم سواد تنها منحصر به کشور ما نیست ؟ وی تنها توانست بگوید :» انانی که می گویند حرب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله از ما نیستند ما می گوییم » حزب ما حزب خدا ، رهبر ما روح خدا » فعلا که از هز حزب اللهی ، افراطی تر عمل می کند .

زیر بغلم را می گیرند و من را داخل اتاقی می برند که یک صندلی با زیر دستی و کاغذ و قلمی در آنجاست . بازچو حمید سفارشها ونصیحت هار ا می کند و از اتاق خارج شده و در را قفل می کند .
تصمیم من برای خود کشی قطعی است . بسرعت دست به کار می شوم و یک تیغ جراحی بسیار ظریف را که برای روز مبادا در جوف لباس زیرم جاسازی کرده بودم بیرون می کشم . شروع به بریدن رگ های مچ دستم می کنم . وای خدای من ، درد جانکاهی بر تمام وجودم چنگ می اندازد . اما این درد از درد شکنجه کمتر است .
ا می بینم که قطرات خون با سرعت بسیار کم از مویرگ های مچ دستم خارج می شوند . مچ بعدی را نیز می برم . . در عین درد شدید بریدن پوست و رگ و پی عصب ، اما شوق مرگ و راحت شدن از دست این شکنجه گران مسلمان ، من را به تحمل درد ی که می رود من را دچار شوک کند وا می دارد . اما هیچ خبری از مرگ و نیستی نیست . هر لحضه ممکنست که قابیل و حمید و نمی دانم علی و محمد و حسن و حسین برسند و نقشه ام نقش بر آب شود .نظرم به رگهای برجسته دستم در زیر بازو و قسمت داخلی آرنج ام جلب می شود . تیغ را به روی یکی از رگهای برجسته آن ناحیه می کشم پوست کنا ر می رود و رگ سیاه و متورم مانند شیلنگی متورم خود نمایی می کند . به محض کشیدن تیغ بر روی رگ متورم ، می بینم که جریان خون از درون رگ به بیرون فوران می کند . احساس خوش مرگ و پرواز سقوط ازاد می کنم . به سالها پیش بر می گردم که دست نادر را می گرفتم و او را که فقط 5-4 سال داشت با خود به گردش می بردم . حالا با نادر در آبشار دوقلو هستیم بجای ابشار زیبا ، صحنه فیلم زد مانند اکرانی عظیم در مقابل ما گشوده شده است .دستجات حزب الله با چماق بر سرم می کوبند ناد ر دارد اشک می ریزد و می گوید این من نیستم ، باور نکن که من تو را به این روز بیندازم . همسرم را می بینم که می گوید من بار دار هستم ،حمید تمام شب من را زیر ضربات مشت و لگد گرفته و می ترسم که فرزندمان سقط شده باشد .
آن لحظات قبل از مرگ برای من شیرین ترین لحظات رندگی ام بوده اند ، سقوط ازاد از فراز قله ای رفیع بسوی دریای آبی و ابدی ، این همه احساس من از ان لحضات است که نمی دانم چند دقیقه طول کشید .
از روی صندلی به زمین می افتم . صدای بازجو حمید را که می شنوم که می گوید : چکار کردی مرد ، می شنوم که دکتر را فریاد می کنند ، یکی می گوید ان همه اطلاعات را با خود به گور برد ، دیگری زوزه می کشد که :من بدون بی حسی بخیه می زنم ، من داروی بی هوشی را برای این سگ نجس به کار نمی برم ، داروی بی حسی را برای جبهه ها نیاز داریم . حمید می گوید یه کاری کن زودتر بتونیم بازجویی اش کنیم . و من می شنوم که : به هر حال اگر می خواهید زنده بماند باید به وی مرفین تریق کنیم که بتواند درد ناشی از بریدن رگها را تحمل کند . و زودتر از فردا عصر به هوش نمی اید . من آرام ، خود را به خواب می سپارم . مقمصود حاصل شد تا 48 ساعت بعد از دستگیری هیچ اطلاعاتی نخواهم داد. از دست شکنجه گر و نوحه خوان و دعا گو وقابیل و …. راحت شدی . خواب خوش .آسوده بخواب فرزند ملت .

برای خواندن قسمت 2 اینجا را کلیک کنید

برچسب‌ها: , , , , , , ,

دسته‌بندی شده در: در ایران ، سیاست ، بیشه "گرگان گرسنه" است, سیاست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: