باز باید کاوه آهنگری

چرا دختران تاجیک به مردان ایرانی عشق می ورزند ؟

در عشق و علاقه تاجیکان به ایرانیان بخش دوم

عصر یک روز گرم تا بستانی است .  در حال سر کشیدن لیوانی آبجو با مزه ماهی شوربر روی صندلی کافه ای خیاباتی در خیابان » نعمت کارابایف شهر دوشنبه » هستم . از میدان پر گل و مصفایی که مردم شهر دوشنبه به شوخی به آن میدان «جنگ و صلح » نام نهاده اند رایحه خوش سنبل و رز به مشام می رسد . علت اینکه مردم این میدان را به این نام ملقب کرده اند اینستکه در یک طرف این میدان دفتر ثبت ازدواج و در طرف دیگر آن دادگاه خانواده ( طلاق) قرار گرفته است .
تابستان در این شهر هیچگاه طاقت فرسا نیست و معمولا دلنشین است . کافه های خیابانی آبجو را روزانه در بشکه های سیار چر خ دار از مراکز تهیه آبجو تحو یل گرفته و به مشتری عرضه می کنند ، اینستکه ابجو های بشکه همیشه تازه و بسیار خوش عطر است .
نمی دانم دست کدام حادثه امروز مرا به این کافه کشانده و قرار است در این جا ، همین جایی که نشسته و آبجو و ماهی شور را مز مزه می کنم برایم اتفاق جالب و هیجان انگیزی بیفتد و به زتدگی ام رنگ دیگری ببخشد .
می دانم شما که الان در حال خواتدن این سطور هستید با بی صبری می خواهید بدانید در آن لحظات چه حادثه ای در تناظار من بوده است ف اما قرار نیست بدون ذکر مقدمه ای اصل مطلب را برایتان تعریف کنم . بنا بر این عجله نکنید تا کم کم شما را در جریان حادثه ای که از آن نام بردم بگذارم .

dokhtarane-tajikistan-sabzeh-eyd-norooz

نمونه ای از لباسهای محلی دختران تاجیک در مراسم سیزده بدر

روسی صحبت نکنید !! اگر نمی توانید به لهجه » فارسی در ی» حرف بزنید ما به شما خدماتی نمی دهیم .
در «تاجیکستان » و بعد از فرو پاشی شوروی ، مردم این کشور بنحوی افراطی خواهان بازگشت به تمامی آداب و روسوم آباو اجدادی و قومی خود بودند . در این میان صحبت در همه مجامع رسمی که تا قبل از فروپاشی به زبان » روسی » صورت می گرفت ، به زبان فارسی (لهجه دری )شروع شده و چند بار که من به اداره مخابرات تلفن کرده و توسط مترجم روسی در خواست مکالمه بین المللی کرده بودم ، خانم تلفنچی در اداره مخابرات در جواب به وی گفته بود که : » اگر به زبان فارسی گپ زده نمی تانید ، ما به شما خذمت رسانی کرده نمی تانیم البته با این لهجه –
Agar ba zabone farsi gap zada namitonid mo ba shomo khezmat rasoni karda namitonim .
در این مواقع مترجم به من می گفت : شمادر تاجیکیستان دیگر به مترجم نیاز ندارید . .وگوشی را برای ادامه صحبت به من می داد . بتابر این ما ایرانی ها در آن زمان بسیار مورد توجه مردم بوده و تاجیکان ضمن احترام فوق العاده به ایرانیان ساکن دوشنبه دوست داشتند که از ما صحبت کردن به زبان شیرین فارسی به لهجه تهرانی را تقلید کرده و فرا بگیرند .در عین حال برای آنها ایران و ایرانی سر آمد تمدن و تربیت و پیشرفت و مرکز فرهنگ فراموش شده آبا و اجدادی اشان بود که در طول 70 سال حاکمیت روسها بر این سرزمین بعنوان قومگرایی و ناسیونالیزم منحط با آن بر خورد می شد . بگذریم که در طول زمان وقتی که تاجیکان متوجه شدند که بر سرزمین ایران قوم «عرب زده حزب الله » حاکم شده اند ف بسیار ناامید شده و ایران و ایرانی بسیاری از امکانات فر هنگی و اجتماعی را در این سرزمین از دست دادند .
با این مقدمه حالا به کافه خیابانی نزدیک میدان » جنگ و صلح» بر می گردیم . سیگاری روشن کرده و پک می زنم که می بینم یکی از دوستانم که دارای اصلیت » ازبکی» است سراسیمه بسوی من امده وبا زبان فارسی لهجه دری می گوید : در اسمانها دنبالت می گشتم . بخت با من یار بود و درست جایی که باید پیدایت می کردم تو را دیدم «
می گویم : بشین یک لیوان آبجو بخور و بگو ببینم چه خبر است . می گوید : وقت نیست و کمکی از تو می خواهم .می گویم حتما کمک می کنم ، چه باید کنم ؟
می گوید: خوب گوش کن ، میدانی که من در کنار درس خواندن ، به تعمیر رادیو و تلویزویون مشغول هستم ، دیشب خانمی به من تلفن کرده و خواهان تعمیر تلویریون خود شده و من به او پیشنها د دوستی داده ام و چون از فهمای کلامش فهمیده ام که وی خواهان سفر به ایران و علاقمند به پیدا کردن شوهر ایرانی است ، من هم در تلفن به او گفتم که ایرانی هستم اما چون مدتهااست در اینحا بسر می برم به زبان روسی مسلط شده ام . او هم اظهار علاقه کرد که من را ببینید و من هم با وی در همین کافه قرار گذاشتم ، و قرار است بعد از چند دقیقه در همین ایستگاه اتوبوس که کمی جلوتر است منتظر وی باشم .
من هم به شوخی می گویم : خوب مبارک است ، با او ملاقات کن ، این موضوع جه ربطی به من پیدا می کند ؟
با کمی عصبانیت به من می گوید : توپیتسا ( به روسی یعنی خنگ خدا ) مشکل اینستکه من گفته ام ایرانی هستم و حتی یک کلمه فارسی بلد نیستم !!! اگردختره الان بیاید وببیند من ایرانی نیستم ، البته او را از دست داده و با من بعنوان یک آدم متقلب دعوا هم خواهد کرد.
من تازه متوجه می شوم که طرف در چه مخمصه ای گیر افتاده و می گویم : خوب من که نمی توانم در عرض چند دقیقه به تو فارسی یاد بدهم که ، تازه فرض کنیم چند کلمه فارسی یاد گرفتی ، این قیافه و چشمای مغولی – ازبکی ات رو چیکار می کنی؟ قیافت دادمی زنه که ازبک هستی .
می گوید : دستم به دامنت یه قصه ای ، چیزی جور کن ، کی گویم نه عزیز جان من در این فریب و تقلب با تو شریک نمیشوم .
خلاصه از من انکار و از وی اصرار که اتوبوسی در ایستگاه متوقف شده و مسافران از آن پیاده می شوند .و رفیق ما هم دست پاچه نشسته است و از من می پرسد حالا چیکار کنم برم جلو یا نه ؟
می گویم حالا صبر کن ببینیش شاید اصلا ازش خوشت نیاد و به در خروجی اتوبوس نظر می اندازم و به نظاره کردن هر کس که از اتوبوس خارج می شود مشغول می شویم .با خارج شده هر دختر یا خانم از اتوبوس من با اون شوخی کرده و می گویم : ببین نیومد ، این که به اون طرف رفت ، این که با دوست پسرش هست ، بابا سر کاری بوده بشین راحت باش .
می گوید : قرار است من 3 شاخه گل در دستم باشد و اوهم جامه اطلسی بپوشد و به این شکل یکدیگر را بشناسیم . در همین جر و بحث ها هستیم که می بینیم یه خانمی از اتوبوس خارج می شود و شروع به نگاه کردن به اطراف خود می کند … وای خدای نا مسلمونا……. این انسان است یا پری !! این موجود زمینی است یا آسمانی ؟؟ چشمانی به رنگ سبز ، پوستی روشن و بدون هیج تیرگی موهای طلایی روشن ، قد شاید 70/1 وزن حدود …سن حدود 24-25 واقعا انسان زیبای و خوش فرمی است با جامه اطلسی ابریشمی بر تن و جا دارد وی را جز شاهکار های خلقت به حساب بیاوریم .

atlas

نمونه ای از جامه اطلسی رنان تاچیک

وی وقتی می بیند که کسی سر قرار نیامده خودش شروع به نگاه کردن به اطراف کرده و بدتبال یک چهره ایرانی در آن اطراف چشم می چر خاند و طبیعتا نگاهش بر روی من متوقف شده و به طرف ما گام بر می دارد
» دلشاد » همین دوست من که دیگر راهی ندارد بلند شده و بطرف وی رفته و ضمن سلام و علیک گل ها رابه وی داده و وی را به سر میز دعوت می کند . » تهمینه » ( بعدا فهمیدم نام وی تهمینه است ) با ناباوری به وی و بعد به من نگاه کرده و با بی میلی گلها را می گیرد و با دستهای آویزان بطرف میز می آید و می نشیند و بدون مقدمه می گوید :
Hamijo che gapo khabara hami foxo fano baroi chi ? ki man ba zevanit kard
این باز ها برای چیست ؟ این کلکها رو چرا میزنید ؟ من با کی تلفنی صحبت کردم ؟ و بعد به من اشاره کرده و می گوید » اگر نمی خواستی با من آشنا شوی چرا من را دعوت کردی ؟ چرا گلها رو به دست این «ازبک دادی که به من بدهد ؟
«دلشاد » شروع به صحبت کرده و می گوید : من با تو صحبت کردم ، این دوست من ااست و اصلا روسی بلد نیست که به تو تلفن کرده با شد . من هم ایرانی هستم اما از بچگی به اینجا آمده ایم و دروغ نگفته ام .
تهمینه : Hey barodar to khodat ozbeki chi ba ferib mikeni hami ironi man ghati gap zad namidonam chi ba namikhod hami ra begad .
ای برادر تو که اصلا ازبک هستی ، چرا می خواهی من را فریب بدهی این ایرانی با من تلفنی صحبت کرده اما نمیدانم چرا نمی خواهد زیر بار برود
من به زبان آمده و می گویم : بابا من به شما تلفن نزدم اصلا روسی من به حدی نیست که بتوانم با شما حرف بزنم ، حقیقت قضیه اینست که » دلشاد » می خواسته با شما آشنا شود و چون دیده شما طالب اشنا شدن با یک فرد ایرانی هستید ، به شما گفته که او ایرانی هست . این اصل قضیه است و پای من را به این قضیه نکشانید .
دلشاد خجلت زده سرش را پایین انداخته و تهمینه تازه متوجه قضیه شده است . «تهمینه » کمی عصباتی است و می گوید : من این مزخرفات رو نمی فهمم و به من رو کرده می گوید : من برای اشنا شدن با یک ایرانی به اینحا آمده ام و شما هم اینحا هستی ، من می خواهم با تو دوست شوم ، یک زن ازاد هم هستم و شوهر هم ندارم ، می خواهی با من دوست شوی ؟
می گویم اما من با شما قول وقراری نگذاشته ام ، » دلشاد » می خواهد با شما دوست شود من چکونه می توانم به رفیقم نامردی کنم ؟
تهمینه : من که نمیدانم اینجا چه خبر است . من می روم شما هم اکر خواستی به من بازهم تلفن بزن » دلشاد سعی در توضیح دادن می کند که با واکنش خشم الود «تهمینه » روبرو می شود .
تهمینه در حال بر خاستن و بازگشت است ومی گوید: بگذار این قصه هارا که گفتید باور کنم من نمی خواهم با دلشاد دوست شوم ودر این لحظه گلها را به دلشاد پس داده و می گوید : » هر قول و قراری که بین ما بود تمام شد » و به من روکرده می گوید : » یک لحظه خود کارت را بده لازم دارم » من خودکاری از جیبم در آورده و به او می دهم . تهمینه شماره تلفن خود را بر روی تکه کاغذی نوشته وبه سمت من دراز می کند و می گوید : مرد باش و از این ازبک نترس و اگر هم الان می ترسی با من دوست شوی بعدا به من تلفن بزن و چون می بیند من در گرفتن تکه کاغذ تردید دارم با پوزخند می گوید: فکر نمی کردم مردهای ایرانی اینقدر بی غیرت و ترسو باشند . من باید به تو التماس کنم که به من تلفن بزنی ؟
من هم از خدا خواسته غیرتی شده می گویم » باشد بده شماره تلفنت را بعد که اصل قضیه برایت روشن شد می فهمی من نامردی و تقلبی نکرده ام . و شماره تلفن وی را گرفتم .
تهمینه بر خاسته و به انسوی خیابان بطرف ایستگاه اتوبوس می رود و » دلشاد» هئم در حالیکه سعی می کند گلها را به وی پس یدهد بدنبالش می رود وتهمینه حتی از صحبت کردن با وی خود داری می کند .
بعد از چتد دقیقه » دلشاد » بر گشت و با ناراحتی چند لیوان بزرک ابجو به حساب من بیگناه سر کشید و در حالیکه داشت از غصه می ترکید گفت : اگر خواستی بهش زنگ بزن ؛ او دیگر با من دوستی نخواهد کرد .
بعد از چند روز به تهمینه تلفن زدم . اور ا دیدم ،اصالتا اهل » قبادیان » در جنوب تاجیکستان بود مادرش روس و پدرش تاجیک و از ان دو رگه های زیبا و چیزی شبیه » مریلین مونرو » بود .
در ارزوی صحبت کردن به زبان فارسی اما با لهجه تهرانی بود . در آرزوی سفر به ایران و دیدن آنطور که خودش می گفت ، مقبره حضرت حافظ بود . تازه از شوهرش جدا شده و پسری 5 ساله داشت و باپسرش در آپارتمانی در محله «گیپرازیم» دوشنبه زتدگی می کرد .
بزرگترین آرزوی وی داشتن یک پسر از مردی ایرانی بود و می گفت که می خواهد نسل ابا و اجداداش را با داشتن فرزند پسری از مردی ایرانی زنده نگه دارد .
دوستی من با تهمینه سالها به درازا کشید . و می دانست که من نمی خواهم با وی ازدواج کنم و زیر بار اینکه او لز من پسری داشته باشد هم نرفتم و برای او روشن کردم که برای ما ایرانی ها و در فرهنگ ما داشتن فرزند به معنای قبول مسئولیت تربیت وی است .
» تهمینه » زیر بار استدلات من نمی رفت و تا زمانی که بر اثر فشار برادرش تن به ازدواج اجباری با مرد دیگری ندادبه دوستی با من ادامه داد و خانواده اش هم می دانستند که او با مردی ایرانی روابط دارد .
او چند بار به ایران سفر کرد به زیارت حضرت حافظ هم رفت و در بازگشت می گفت :
Ma ironia ra dust doram amo nei ham zanaie pichidagishonra ee ee hami damolla i a ra
» من ایرانی ها را دوست دارم اما نه همین زنهای چادر و چاقچوری و مردان حزب اللهی رو

بقیه  بخشهای این نوشته را در اینجا بخوانید 

برچسب‌ها: , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: