یکی از مهمترین سوءتفاهمهای سیاسی در ایران معاصر، یکسان گرفتن «دفاع از کشور» با «دفاع از نظام سیاسی حاکم» است. این سوءتفاهم هر بار که ایران با یک بحران خارجی، جنگ، تحریم یا تهدید نظامی روبهرو میشود، دوباره خود را نشان میدهد. پس از حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران نیز همین روایت بار دیگر از سوی دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی تکرار شد: اگر بخشهایی از جامعه از کشور دفاع میکنند، اگر اکثریت مردم به خیابان نمیآیند تا نظام را سرنگون کنند، و اگر بسیاری از ایرانیان در برابر حمله خارجی موضع میگیرند، پس این به معنای حمایت آنان از جمهوری اسلامی و البته انقلاب اسلامی و اهداف آن است.

اما آیا واقعاً چنین است؟
پرسش اصلی این مقاله دقیقاً همین است: هنگامی که مردم ایران از کشور دفاع میکنند، از چه چیزی دفاع میکنند؟ از انقلاب اسلامی؟ از جمهوری اسلامی؟ یا از موجودیتی تاریخی و بزرگتر به نام ایران؟
دفاع از ایران، پیش از جمهوری اسلامی وجود داشت
نخست باید به یک واقعیت تاریخی توجه کرد. دفاع از ایران پدیدهای نیست که با انقلاب ۱۳۵۷ آغاز شده باشد. جمهوری اسلامی وارث کشوری است که مفهوم ملت و دولت مدرن در آن دههها پیش از استقرار این نظام شکل گرفته بود.
انقلاب مشروطه نخستین تلاش بزرگ برای تبدیل مجموعهای از ایلات، اقوام، مذاهب و طبقات گوناگون به یک ملت سیاسی به عنوان مفهومی مدرن بود. از دل مشروطه بود که مفاهیمی چون شهروندی، قانون، مجلس، حاکمیت ملی ودولت – ملت مدرن وارد فرهنگ سیاسی ایران شدند.
اتفاقاً بخش مهمی از روحانیت سنتی آن دوران با این مفاهیم مخالفت میکرد. مشرعه خواهان به رهبری شیخ فضلالله نوری بر این باور بودند که برابری حقوقی مسلمان و غیرمسلمان یا زن و مرد با موازین شرعی سازگار نیست. در مقابل، مشروطهخواهان تلاش میکردند ایران را به سوی نظامی مبتنی بر قانون، نمایندگی سیاسی و حقوق شهروندی سوق دهند.
از همین رو، دفاع از ایران امروز را نمیتوان صرفاً به دفاع از جمهوری اسلامی فروکاست. بخش مهمی از هویت ملی ایرانیان محصول روندی تاریخی است که دههها پیش از تأسیس جمهوری اسلامی آغاز شده بود.
مصادره دفاع ملی به نام ایدئولوژی
این نخستین بار نیست که حکومت تلاش میکند دفاع از کشور را به نام ایدئولوژی حاکم ثبت کند.
در جریان جنگ ایران و عراق، تقریباً همه نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور، با وجود اختلافات عمیق، در دفاع از ایران مشارکت داشتند. با این حال، دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی این مقاومت ملی را عمدتاً به نام انقلاب اسلامی و نظام ولایت فقیه مصادره کرد.
امروز نیز اتفاق مشابهی در حال تکرار است. بخشی های وسیعی از جامعه به دلایل گوناگون از کشور دفاع می کنند: دفاع از تمامیت ارضی، استقلال، امنیت، جلوگیری از جنگ داخلی، جلوگیری از تجزیه کشور یا جلوگیری از مداخله خارجی. اما حکومت این مجموعه پیچیده از انگیزهها را به یک دلیل واحد فرو میکاهد: وفاداری به جمهوری اسلامی و حتی انقلاب اسلامی !
دستگاه تبلیغاتی ج.ا. دفاع از کشور به مفاهیمی مانند مبارزه با آمریکا ، اسرائیل ، تلاش برای تشکیل امت بزرگ اسلامی و تشکیل تمدن اسلامی ( ولایی ) پیوند می زند ، در حالیکه آنچه بعنوان مبارزه با آمریکا بعنوان شر مطلق از سوی بخش وسیعی از حاکمیت تبلیغ میشود خود نشات گرفته از دیدگاهی است که در دوران اتحاد شوروی و بخصوص در دوره استالین شکل گرفت . آمریکا ” را”امپریالیسم ” نامیدن در حوزه روابط بین الملل ، سیاست خارجی ج.ا. را عملا وارد حوزه مارکسیسم – لنینیسم ” کرده و تعاقباتی را بدنبال خود می آورد که اساسا ربطی به منافع تاریخی مردم ایران ندارد .
مسئله امپریالیسم؛ از تحلیل سیاسی تا متافیزیک سیاسی
در اینجا لازم است به یکی از مهمترین مفاهیم حاکم بر فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی نیز توجه شود؛ مفهوم “امپریالیسم” که رهبر کشته شده ج.ا.” ایت الله خامنه ای گاها آنرا بهنوان “شیطان اکبر” بکار میبرد
مقصود از نقد این مفهوم، انکار مداخلات آمریکا در جهان نیست. کودتاها، جنگها، تحریمها و دخالتهای واشنگتن در نقاط مختلف جهان واقعیتهای انکارناپذیر تاریخ معاصر هستند.
مسئله اصلی نه نفی نقد آمریکا، بلکه تبدیل آمریکا به یک مقوله متافیزیکی و فراتاریخی تحت عنوان «امپریالیسم» است؛ مقولهای که در آن تضادهای واقعی جهان به مفهوم اساطیری وغیر سیاسی نبرد میان خیر و شر فروکاسته میشوند.
این نگاه تا حد زیادی محصول دوران جنگ سرد و پروپاگاندای دستگاه استالینی بود. آمریکا را قدرتی امپریالیستی دانستن، ابداع استالین نبود؛ اما تبدیل «امپریالیسم آمریکا» به یک مفهوم مطلق، فراتاریخی و جهانشمول، عمدتاً در دستگاه تبلیغاتی اتحاد شوروی تثبیت شد. در این روایت، آمریکا صرفاً یک قدرت جهانی نبود، بلکه مرکز شر جهانی و دشمن آشتیناپذیر همه ملتهای تحت ستم معرفی میشد. البته این موضوع از نقطه نظر منافع تاریخی مردم روس در آن دوره معین قابل فهم بود . بخشهای وسیعی از مردم روس در آن دروه معین تاریخی ، از مارکسیزم – لنینیسم بعنوان ابزاری دفاعی برای ساختن کشوری مستقل و تحکیم پروسه دولت – ملت مدرن استفاده کردند . اما حتی خود روسها هم ، اکنون در، بکار بردن و استفاده از چنین مفهومی در روابط بین الملل ابا دارند . هر چند که اگر کشور در حال توسعه ای مانند ایران از روابط بین الملل چنین درکی داشته باشند آنرا حتی تقویت هم می کنند وبقول معروف یک ضرب المثل روسی ،” کارهای کثیف را توسط همسایگان خود انجام بده” . روسها که خود در سال 1991 از مفاهیم ساخته پرداخته شده در دوران جنگ سرد فرار کردند اما اکنون چنین نگاه وتحلیلی از آمریکا را در میان سپاه پاسداران تبلیغ و ترویج می کنند . همچانکه همین عمل را چینی ها ، در مورد کره شمالی اعمال می کنند .کشور چین که خود بزرگترین تعاملات سیاسی و اقتصادی را با آمریکا و غرب دارد ، عملا به نگاهی که آمریکا را دشمن آشتی ناپذیر خلقها م یداند البته فقط در کره شمالی دامن می زند .
البته همانطور که گفته شد ، ریشههای این نگاه را نمیتوان صرفاً به دوران شوروی محدود کرد. بخشی از آن به سنت دیرینه رقابت روسیه با قدرتهای غربی بازمیگردد؛ رقابتی که پس از انقلاب بلشویکی لباس ایدئولوژیک مارکسیستی بر تن کرد و سپس از طریق گفتمان جنگ سرد به بخش بزرگی از جهان صادر شد. و هرحزب و یا جریان سیاسی که با این نگاه اندکی مخالفت کرد مورد هجوم دستگاه تبلیغاتی شوروی قرار گرفت . روسها حتی بعد از فروپاشی شوروی نیز همین ضدیت ودشمنی را با آمریکا اما نه با زبان ایدئولوژیک که با نگاهی ملی گرایانه ادامه داده اند .
سیر مفهوم ” امپریالیزم آمریکا دشمن خلقها ” در ایران
پس از انقلاب ۱۳۵۷، بخشی از نیروهای سیاسی حاکم بر ایران، آگاهانه یا ناآگاهانه، همین الگوی فکری را جذب و بازتولید کردند. نتیجه آن بود که سیاست خارجی و حتی بخشهایی از سیاست داخلی کشور، بیش از آنکه بر مبنای محاسبه منافع ملی ایران شکل گیرد، تحت تأثیر یک دشمنانگاری ایدئولوژیک و دائمی نسبت به آمریکا قرار گرفت. ریشه های این انتخاب به تاثیرات انقلاب اکتبر بر تحولات کشورهای ایران ، آسیای میانه و قفقاز برمی گردد
در چنین فضایی، بسیاری از تحولات سیاسی و اقتصادی نه بر اساس سود و زیان ایران، بلکه بر اساس میزان فاصله یا نزدیکی آنها به آمریکا ارزیابی میشوند. به این معنا میتوان گفت که ایران طی چهار دهه گذشته تا حدی به آزمایشگاهی برای آزمودن سیاستهایی تبدیل شده است که نقطه عزیمت آنها نه تأمین منافع ملی، بلکه تداوم یک تقابل ایدئولوژیک با ایالات متحده بوده است.
درس اتحاد شوروی
در این نقطه است که مقایسه جمهوری اسلامی با اتحاد شوروی اهمیت پیدا میکند.
این مقایسه به معنای یکسان دانستن مارکسیسم ـ لنینیسم و اسلام سیاسی نیست. اما شباهت اصلی این دو نظام در جایگاه تاریخی آنها در نقد مدرنیته بعنوان پدیده ای نه جهانشمول و الزاما غربی است . هر دو مدعی ارائه الگویی جایگزین برای مدرنیته لیبرال غربی بودند. هر دو غرب را تمدنی رو به زوال معرفی میکردند و هر دو آمریکا را دشمن اصلی نظم مطلوب خود میدانستند.
اما تناقض اصلی جای دیگری بود.
جامعه شوروی، حتی زمانی که از نظام دفاع میکرد، در زندگی روزمره مسیر دیگری را میپیمود. مردم شوروی در جنگ جهانی دوم با شجاعتی کمنظیر جنگیدند. اما آیا آنان برای مارکسیسم ـ لنینیسم جنگیدند؟
تبلیغات رسمی چنین میگفت. اما برخلاف نگاه حاکم ، بخش بزرگی از مردم شوروی برای دفاع از سرزمین، خانواده، زبان، تاریخ و موجودیت ملی خود جنگیدند.
حتی استالین نیز در میانه جنگ ناچار شد بسیاری از عناصرتبلیغاتی صرفاً سوسیالیستی را کنار بگذارد و بر عناصر ملی روسیه و حتی مسیحیت ارتدکسی تکیه کند. پیروزی در جنگ اعتبار عظیمی به حزب کمونیست بخشید، اما نتوانست شکاف میان ایدئولوژی رسمی و زندگی واقعی مردم را از بین ببرد.
در دهههای بعد، همین شکاف در قالب بازار سیاه، فساد ساختاری، امتیازات ویژه اعضای نومنکلاتورا و میل گسترده نخبگان به سبک زندگی غربی خود را نشان داد که از نظر اجتماعی رشد روز افزون طبقه ای متوسط را نشان میداد که اگر نخواهیم با نگاه ارزش داورانه به آن نگاه کنیم انتخاب طبیعی و تاریخی بخشهایی از مردم روس بود .بخشهایی از جامعه شوروی در هیئت یک طبقه متوسط و اقشارمرفه ، سالها پیش از فروپاشی ۱۹۹۱، از نظر فرهنگی و ذهنی از مارکسیسم ـ لنینیسم عبور کرده بودند
ایران امروز؛ شکاف میان زندگی و ایدئولوژی
در ایران نیز میتوان نشانههای مشابهی مشاهده کرد.
حتی در میان بخشهایی از نیروهای وفادار به نظام، فاصلهای محسوس میان گفتمان رسمی و زندگی واقعی وجود دارد. بسیاری از خانوادههای مذهبی و انقلابی در عمل برای فرزندان خود همان چیزهایی را میخواهند که طبقه متوسط سکولار و مرفه میخواهند: آموزش بهتر، آزادی بیشتر، رفاه اقتصادی، ارتباط با جهان و آیندهای مطمئنتر که خود را در قالب دشمنی آشکار با شعارهای انقلابی نشان میدهد
به بیان دیگر، همانگونه که بسیاری از شهروندان شوروی در سطح رسمی سوسیالیست بودند اما در زندگی روزمره به سوی جهان دیگری گرایش داشتند، در ایران نیز بخشی از جامعه ــ حتی بخشی از نیروهای درون نظام ــ در عمل مسیرهایی را دنبال میکند که اساسا با آرمانهای اولیه انقلاب اسلامی همخوان نیست.
پارادوکس جمهوری اسلامی
تناقض نهایی جمهوری اسلامی در همین جا نهفته است.
هرچه فشار خارجی بیشتر میشود، حکومت با امید به بسیج وسیعتر مردم ، بیش از پیش ناچار میشود بر مفهوم ملی گرایانه «ایران» تکیه کند؛ مفهومی که از انقلاب اسلامی قدیمیتر، گستردهتر و فراگیرتر است. جمهوری اسلامی امروزدر دفاع از بسیاری از شعارهای انقلاب اسلامی مانند حجاب ، اجرای احکام ، عدالت طلبی بدوی و حتی حفظ شئون اسلامی شرمنده است
در کوتاهمدت، این روند میتواند به سود نظام تمام شده که گویا این حرکت بیانگر تحرک نظام در هماهنگ کردن خود با شرایط است ، اما در بلندمدت نتیجهای متفاوت به بارخواهد آورد. هرچه عنصر ایران پررنگتر شود، عنصر ایدئولوژیک ناگزیر به حاشیه رانده میشود.
در این معنا، دفاع مردم از ایران ممکن است در کوتاهمدت به نام جمهوری اسلامی ثبت شود، اما در افق تاریخی به تقویت دولت ملی، گسترش مفهوم شهروندی و محدود شدن نقش ایدئولوژیک دین و حتی روحانیت در عرصه سیاست خواهد انجامید .
همانگونه که مردم شوروی الزاماً برای مارکسیسم ـ لنینیسم نجنگیدند، بسیاری از ایرانیان نیز هنگام دفاع از کشور الزاماً برای انقلاب اسلامی نمیجنگند.
شاید بزرگترین درس تجربه شوروی برای ج.ا. همین باشد: مردمی که برای حفظ کشور میجنگند، لزوماً برای حفظ ایدئولوژی حاکم نمیجنگند. و گاه همان نیروی اجتماعی که در یک مقطع تاریخی موجب بقای یک نظام میشود، در مقطعی دیگر زمینه عبور از آن را فراهم میکند. ملتها در لحظات بحرانی و سرنوشتساز تاریخ، اغلب از ایدئولوژیها به عنوان ابزاری برای بسیج نیروها، سازماندهی مقاومت و عبور از بحرانهای بزرگ استفاده میکنند. اما رهبران سیاسی که در متن این بسیج عمومی قرار دارند، گاه دچار این توهم میشوند که همراهی مردم با یک هدف ملی، به معنای وفاداری ابدی آنان به ایدئولوژی رسمی حکومت است. تجربه اتحاد شوروی نمونهای کلاسیک از این خطای تاریخی است. چه بسا همان نیروی اجتماعی که امروز برای حفظ ایران بسیج میشود، در آینده خواهان نظمی سیاسی متفاوت، دولتی مدرنتر و تعریفی تازه از رابطه دین، دولت و شهروندی باشد. تاریخ بارها نشان داده است که ملتها ممکن است از ایدئولوژیها برای عبور از بحران استفاده کنند، اما پس از پایان بحران، لزوماً حاضر نیستند برای همیشه در چارچوب همان ایدئولوژی زندگی کنند.

پاسخی بگذارید