علت به قتل رسیدن مجید شریف‌واقفی : مسلمان‌ماندن یا «نافرمانی تشکیلاتی»؟

تلاش برای تصحیح یک روایت تاریخی

در بررسی تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران، بعضی تعبیرها چنان تکرار شده‌اند که به‌تدریج جای خود واقعه را گرفته‌اند. یکی از این تعبیرها «انشعاب مارکسیستی سال ۱۳۵۴» است و دیگری این گزاره که مجید شریف‌واقفی «به‌دلیل مسلمان‌ماندن» به دست بخش مارکسیست‌شده سازمان کشته شد. به نظر من، هر دو تعبیر به توضیح و تصحیح نیاز دارند.

مقصود من از این نوشته دفاع از قتل مجید شریف‌واقفی نیست. قتل او جنایتی درون‌تشکیلاتی و تصمیمی غیرقابل‌دفاع بود. هیچ اختلاف عقیدتی، تشکیلاتی یا امنیتی نمی‌تواند کشتن یک عضو، سوزاندن جسد او و پنهان‌کردن حقیقت از اعضای سازمان را توجیه کند. همچنین قصد ندارم تقی شهرام و دیگر اعضای مرکزیت وقت را از مسئولیت سیاسی و اخلاقی این تصمیم تبرئه کنم. موضوع نوشته محدودتر، اما از نظر تاریخ‌نگاری بسیار مهم است: آیا شریف‌واقفی فقط به این دلیل کشته شد که مسلمان ماند، یا قتل هنگامی رخ داد که اختلاف ایدئولوژیک به رویارویی بر سر تشکیلات، عضوگیری، سلاح، امکانات و امنیت سازمان تبدیل شده بود؟

من به اتکای تجربه مستقیم خود، وجود یک جریان مسلمان در ارتباط با همان سازمان مارکسیست‌شده، و نیز مطالب خود «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک»، معتقدم روایت «قتل به‌دلیل مسلمان‌ماندن» علت واقعی و نزدیک حادثه را توضیح نمی‌دهد.

نخستین غلط مصطلح: آیا در سال ۱۳۵۴ یک «انشعاب» اعلام شد؟

آنچه در سال ۱۳۵۴ منتشر شد، بیانیه اعلام تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان بود، نه اعلام جدایی گروهی مارکسیست از سازمانی که با همان ساختار و مرکزیت پیشین به فعالیت خود ادامه می‌داد. بخش مسلط مرکزیت اعلام کرد که در جریان یک تحول درونی، مارکسیسم ـ لنینیسم را پذیرفته است. این بخش خود را وارث سازمان می‌دانست، نام و امکانات آن را حفظ کرده بود و تغییر موضعش را نه تأسیس یک سازمان تازه، بلکه نتیجه تحول ایدئولوژیک سازمان موجود معرفی می‌کرد.

می‌توان به‌درستی گفت که این روند سرانجام به جدایی دو جریان مذهبی و مارکسیستی انجامید؛ اما به‌کاربردن لفظ «انشعاب» بدون توضیح، تصویری ساده‌شده می‌سازد: گویی در یک سو سازمان مسلمانِ منسجمی باقی ماند و در سوی دیگر اقلیتی مارکسیست از آن جدا شد. واقعیت پیچیده‌تر بود. مرکزیت و بخش مهمی از تشکیلات مخفی به مارکسیسم گراییده بودند؛ مخالفان مذهبی نیز یک جریان واحد و دارای رهبری مشترک نبودند. برخی رابطه را قطع کردند، برخی درصدد ایجاد تشکیلات مستقل برآمدند و برخی، مانند گروهی که من در آن فعالیت داشتم، مسلمان ماندند اما رابطه خود را با مرکزیت مارکسیست‌شده قطع نکردند.

بنابراین، بهتر است از «تغییر ایدئولوژی و جدایی متعاقب جریان‌ها» سخن بگوییم. این تصحیح لفظی کوچک نیست؛ زیرا تعبیر نادقیق «انشعاب مارکسیست‌ها» زمینه روایت نادقیق دیگری را فراهم می‌کند: اینکه مارکسیست‌ها سازمان مسلمان را تصرف کردند و سپس هر کس را که مسلمان باقی ماند، از میان برداشتند.

ترتیب زمانی وقایع نیز باید روشن بماند. شریف‌واقفی در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴ کشته شد. وحید افراخته در ۵ مرداد دستگیر شد و در پی بازجویی‌های او دستگاه امنیتی به جزئیات بیشتری دست یافت. تصویر جسد سوخته در مطبوعات ۹ مرداد انتشار یافت و خبر قتل در ۱۹ مرداد به صورت گسترده علنی شد. «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک» در مهر همان سال انتشار یافت.[۱] بنابراین، بیانیه نخستین افشاگر عمومی قتل نبود؛ بلکه روایت و توجیه سیاسی مرکزیت مارکسیست‌شده درباره واقعه‌ای بود که اصل آن پیش‌تر برملا شده بود.

روایتی که به حقیقتی بدیهی تبدیل شد

روایت غالب چنین شکل گرفته است: تقی شهرام و همراهانش سازمان را مارکسیست کردند؛ مجید شریف‌واقفی اسلام را ترک نکرد؛ ازاین‌رو او را کشتند. در این روایت، فاصله میان «مسلمان‌ماندن» و «کشته‌شدن» حذف می‌شود و اولی علت مستقیم دومی معرفی می‌گردد.

تردیدی نیست که اختلاف شریف‌واقفی با جریان مسلط، ریشه ایدئولوژیک داشت. اگر تغییر ایدئولوژی اتفاق نمی‌افتاد، احتمالاً آن رویارویی نیز به شکل شناخته‌شده پدید نمی‌آمد. اما «منشأ اختلاف» الزاماً همان «علت تصمیم به قتل» نیست. برای فهم واقعه باید زنجیره حوادث را بازسازی کرد: مخالفت عقیدتی، خلع مسئولیت، تلاش برای جمع‌کردن نیرو، ایجاد ارتباط‌های پنهان، جابه‌جایی سلاح و امکانات و سرانجام تصمیم جنایت‌بار مرکزیت برای حذف فیزیکی.

شهادت من ناظر به حلقه‌ای است که در روایت رایج حذف شده است: اعضایی وجود داشتند که مسلمان ماندند، این موضع را صریحاً اعلام کردند، با مرکزیت مارکسیست‌شده ارتباط داشتند و نه‌تنها کشته نشدند، بلکه امکانات نیز دریافت می‌کردند.

هسته مذهبی‌ای که وجود آن روایت رایج را نقض می‌کند

من عضو گروهی تحت رهبری محمدحسین اکبری‌آهنگر بودم. از افراد باسابقه مرتبط با این جریان، محسن طریقت، محمدصادق و فرهاد صفا را می‌شناختیم. من و حسن سلامیان کاشی در خانه‌ای تیمی در خیابان شهرزاد تهران زندگی می‌کردیم و مسئول مستقیم ما محسن طریقت بود.

وجود چنین جریانی فقط متکی بر خاطره من نیست. یک پژوهش منتشرشده درباره گروه‌های مذهبی پس از تغییر ایدئولوژی نیز از هسته مذهبی محمدحسین اکبری‌آهنگر، محمدصادق و محسن طریقت و ادامه ارتباط آن با مرکز سازمان یاد می‌کند.[۲] همچنین در برگ‌های منتشرشده از بازجویی وحید افراخته، نام زین‌العابدین حقانی، فرهاد صفا، محمد اکبری، محمدصادق و محسن طریقت در بحث دشواری‌های سازمان برای جذب یا تعیین تکلیف زندانیان آزادشده آمده است.[۳] البته بازجویی زیر فشار ساواک سند بی‌طرف نیست؛ اهمیت آن در اینجا، تأیید هم‌زمانِ وجود این نام‌ها در یک مسئله تشکیلاتی مشترک است.

این گروه پس از تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مسلمان ماند، اما رابطه‌اش را با بخش مارکسیست‌شده قطع نکرد. رابطه فقط در حد تماس سیاسی نبود؛ هرگاه امکاناتی لازم داشتیم، سازمان در اختیارمان می‌گذاشت. ما نیز مرکزیت مارکسیست‌شده را صرفاً دشمن خود تلقی نمی‌کردیم. اختلاف ایدئولوژیک وجود داشت، اما هنوز نوعی رابطه، اعتماد و همکاری تشکیلاتی برقرار بود.

ماه‌ها پیش از دستگیری من در سال ۱۳۵۴، موضوع مارکسیست‌شدن بخش مسلط سازمان در گروه ما مطرح شد. این خبر را پیش از انتشار عمومی بیانیه شنیده بودیم. به ما گفته شد که سازمان تغییر ایدئولوژی داده است و ما می‌توانیم انتخاب کنیم: اگر مارکسیسم را می‌پذیریم، ارتباطمان با بخش مارکسیست برقرار شود و اگر مسلمان می‌مانیم، در همین مجموعه مذهبی به فعالیت ادامه دهیم. من و حسن سلامیان مسلمان‌ماندن را انتخاب کردیم. این انتخاب به تهدید، قطع رابطه یا حذف ما منجر نشد.

پس از آن، «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک» به‌عنوان یکی از منابع مطالعاتی ما تعیین شد و آن را به‌صورت گروهی مطالعه می‌کردیم. من دراین‌باره با محسن طریقت صحبت کردم. او گفت هدف از مطالعه بیانیه، آشنایی کامل با سیر مارکسیست‌شدن سازمان است. برداشت شخصی من در همان زمان این بود که بخش مارکسیست امیدوار است از این راه بر اعضای مسلمان اثر فکری بگذارد. این برداشت را نباید به‌جای گفته صریح محسن گذاشت؛ اما تحولات بعدی نشان داد که تأثیرگذاری فکری ناممکن نبود. محسن طریقت بعداً مارکسیست شد و من نیز در سال ۱۳۵۵، هنگامی که در زندان قصر بودم، خود را مارکسیست اعلام کردم.

اگر سیاست مرکزیت، کشتن افراد صرفاً به جرم مسلمان‌ماندن بود، ادامه فعالیت هسته ما قابل‌توضیح نیست. اکبری‌آهنگر، محسن طریقت در آن مقطع، محمدصادق، فرهاد صفا، حسن سلامیان و من یا مسلمان مانده بودیم یا دست‌کم در چارچوب یک جریان مسلمان فعالیت می‌کردیم. برخی از این افراد اعضای تازه‌کار و بی‌اطلاع نبودند. آنان سابقه فعالیت مخفی داشتند و از نظر اطلاعات و ارتباطات تشکیلاتی می‌توانستند برای مرکزیت همان‌قدر یا دست‌کم به‌اندازه‌ای جدی خطر امنیتی ایجاد کنند. بااین‌حال، به سبب مسلمان‌ماندن کشته نشدند و ارتباط با آنان نیز قطع نشد.

وجود هسته ما ثابت نمی‌کند که رهبری مارکسیست‌شده بردبار، دموکراتیک یا عاری از فشار ایدئولوژیک بوده است. همچنین ثابت نمی‌کند که خصومت ایدئولوژیک در قتل شریف‌واقفی هیچ نقشی نداشت. اما یک ادعای مشخص را رد می‌کند: اینکه مرکزیت تصمیم گرفته بود هر عضو مسلمانی را که مارکسیسم را نپذیرد، حذف کند.

فرهاد صفا؛ شاهدی بر گستردگی شبکه مذهبی

در برخی نوشته‌های بعدی، فرهاد صفا به جریانی جداگانه نسبت داده شده یا چگونگی کشته‌شدن او مبهم روایت شده است. این دسته‌بندی، دست‌کم درباره مقطع موردنظر من، با تجربه مستقیم ما سازگار نیست. فرهاد قرار بود مسئولیت هسته متشکل از من و حسن سلامیان را بر عهده بگیرد. حسن برای انجام یک قرار تشکیلاتی با او ملاقات کرد. پس از پایان قرار و جداشدن حسن، فرهاد می‌بایست به خانه تیمی خود در حوالی میدان اعدام بازگردد. اما آن خانه ظاهراً پیش از رسیدن او در محاصره یا زیر مراقبت ساواک قرار گرفته بود. احتمالاً فرهاد هنگام نزدیک‌شدن به خانه متوجه حضور مأموران شد و درگیری از همان‌جا آغاز شد.

حسن که هنوز در حوالی محل بود، از فاصله‌ای دور صحنه را دید. به روایت او، فرهاد در برابر تیراندازی مأموران مانور می‌داد و حتی هنگامی که بر زمین افتاده بود، با حرکت‌های زیگزاگ جابه‌جا می‌شد و هم‌زمان تیراندازی می‌کرد. حسن توانست از محدوده محاصره خارج شود. پس از کشته‌شدن فرهاد، محسن طریقت هویت واقعی او را به ما گفت. بنابراین، این روایت برای من حاصل گزارش متأخر یا حدس تاریخی نیست؛ حسن بلافاصله پس از حادثه، آنچه را دیده بود برای ما بازگو کرد و محسن نیز هویت فرد کشته‌شده را تأیید کرد.

درباره علت شناسایی خانه در همان زمان احتمالی مطرح شد. روز پیش از حادثه یکی از اعضا را، درحالی‌که برای نفهمیدن نشانی خانه چشمانش را بسته و سرش را باندپیچی کرده بودند، به آنجا برده بودند. به صاحبخانه گفته شده بود که چشمان آن فرد عمل شده و چند روز مهمان فرهاد خواهد بود. برداشت محمدحسین اکبری‌آهنگر و محسن طریقت این بود که احتمالاً صاحبخانه یا یکی دیگر از ساکنان، به این صحنه مشکوک شده و موضوع را به کلانتری گزارش داده است. من این توضیح را به‌عنوان برداشت مسئولان گروه نقل می‌کنم، نه علت اثبات‌شده کشف خانه.

در اینجا پرسش دیگری نیز مطرح است: چرا هویت و چگونگی کشته‌شدن فرهاد صفا برای سال‌ها ناروشن ماند و در برخی روایت‌ها جایگاه واقعی او در شبکه مذهبی گم شد؟ احتمال موردنظر من این است که ساواک مایل نبود فرهاد به‌عنوان عضوی مسلمان معرفی شود که در عین حفظ اعتقاد مذهبی، با شبکه‌ای مرتبط با سازمان مارکسیست‌شده همکاری داشت و در نبرد با خود ساواک کشته شده بود. علنی‌شدن چنین واقعیتی با تبلیغ مطلوب ساواک سازگار نبود؛ زیرا نشان می‌داد رابطه میان مسلمانان و بخش مارکسیست‌شده فقط خصومت و تصفیه نبود و یک مبارز مسلمان نیز می‌توانست در ارتباط با آن شبکه باقی بماند و سرانجام به دست مأموران حکومت کشته شود. در مقابل، برجسته‌کردن قتل شریف‌واقفی و فروکاستن آن به «قتل یک مسلمان به دست مارکسیست‌ها» برای ساواک سود تبلیغاتی آشکاری داشت.

بااین‌همه، این توضیح در وضعیت کنونی یک فرضیه تاریخی است. من تاکنون سندی ندیده‌ام که در آن ساواک صریحاً دستور داده باشد هویت مذهبی یا ارتباط تشکیلاتی فرهاد پنهان بماند. ممکن است مخفی‌ماندن اطلاعات او علل دیگری نیز داشته باشد: محدودیت شناخت اعضای شبکه از یکدیگر، کشته‌شدن مسئولان مرتبط، ملاحظات عملیاتی ساواک یا آشفتگی منابع بعدی. برای تبدیل فرضیه من به یک نتیجه قطعی، باید گزارش درگیری، صورت‌جلسه کلانتری، گزارش ساواک درباره خانه تیمی و اسناد شناسایی جسد فرهاد یافت و با روایت حسن سلامیان مقایسه شود.

این واقعه از دو جهت اهمیت دارد. نخست آنکه فرهاد صفا در آن زمان بیرون از شبکه ما نبود، بلکه قرار بود مسئول مستقیم هسته ما شود. دوم آنکه او در درگیری با ساواک کشته شد، نه در یک تصفیه داخلی. بنابراین، هر تحقیق آینده درباره اندازه و ساختار جریان مذهبی اکبری‌آهنگر باید هسته ما در تهران و جایگاه فرهاد را نیز در نظر بگیرد. منابع منتشرشده هنوز شمار کامل اعضا و هسته‌های این جریان را روشن نکرده‌اند و من نیز به‌دلیل اصول فعالیت مخفی، تنها هسته خود و مسئولان مرتبط با آن را می‌شناختم. ازاین‌رو نمی‌توان با اطمینان از تعداد کل اعضا سخن گفت؛ اما می‌توان گفت این جریان به سه یا چهار فرد محدود نبود. روایت فرهاد همچنین شاهد دیگری است بر اینکه «مسلمان‌ماندن» الزاماً به قطع رابطه با سازمان مارکسیست‌شده یا حذف فیزیکی از سوی آن نمی‌انجامید.

خود بیانیه علت اختلاف را چه می‌دانست؟

مهم‌ترین دلیل علیه روایت «قتل صرفاً به‌سبب مسلمان‌ماندن» را می‌توان در متن خود بیانیه سال ۱۳۵۴ یافت. زبان بیانیه درباره شریف‌واقفی زبانی خشن، اتهامی و غیرقابل‌قبول است. او با عنوان «خائن شماره یک» معرفی می‌شود؛ تعبیری که خود نشان‌دهنده سقوط اخلاقی و سیاسی رهبری وقت است. اما برای بحث حاضر باید دید حتی همین متن خصمانه، علت برخورد را چگونه توضیح می‌دهد.

بیانیه ادعا می‌کند که شریف‌واقفی طی چند ماه علیه سازمان «توطئه» کرده، چند نفر را با خود همراه ساخته و جریانی جداگانه پدید آورده است. در روایت‌های مربوط به همان دوره نیز از تماس پنهانی او با افراد، سازمان‌دهی یک جمع مذهبی، خودداری از تحویل سلاح و جابه‌جایی یک انبار اسلحه سخن گفته شده است. حتی روایت امروزی بازماندگان مسلمان مجاهدین می‌گوید شریف‌واقفی در آخرین قرار قصد داشت به نمایندگی از افراد سازمان‌یافته پیرامون خود، نوعی همکاری مشروط میان دو جریان پیشنهاد کند. اگر این روایت درست باشد، خود آن نیز نشان می‌دهد که موضوع از یک عقیده شخصی فراتر رفته و یک جریان تشکیلاتی موازی شکل گرفته بود.

بیانیه درباره تصفیه، مستقیم و نه صرفاً با اشاره‌ای عمومی سخن می‌گوید. در آن آمده است: «نام خائن شماره یک مجید شریف‌واقفی بود»؛ سپس مرتضی صمدیه‌لباف را «خائن شماره دو» می‌نامد و می‌نویسد که او «توانست در حین اجرای حکم اعدام، از دست ما بگریزد، اما به چنگ پلیس افتاد».[۴] همین زبان نشان می‌دهد که مرکزیت مسئولیت اقدام را پذیرفته و آن را با مفهوم «حکم اعدام» توضیح داده است. من این واژگان را فقط برای نشان‌دادن منطق خود سند نقل می‌کنم؛ کاربرد «خائن» و «اعدام» نه مشروع بود و نه از نظر اخلاقی پذیرفتنی.

بنابراین، مرکزیت وقت در سند رسمی خود ننوشته است که شریف‌واقفی چون مسلمان مانده باید کشته شود. آن مرکزیت او را به اقدام پنهانی علیه سازمان، جذب افراد، ایجاد مرکز رقیب و تصرف یا انتقال امکانات متهم می‌کند. ممکن است این اتهامات اغراق‌آمیز، یک‌جانبه یا برای مشروعیت‌بخشیدن به قتلی ازپیش‌تصمیم‌گرفته‌شده تنظیم شده باشند. بیانیه سند بی‌طرف نیست و نباید ادعاهایش را بدون بررسی پذیرفت. بااین‌حال، نمی‌توان در بحث علت اعلام‌شده قتل، متن همان سازمان را کنار گذاشت و انگیزه‌ای دیگر را جایگزین آن کرد.

نکته مهم دیگر آن است که پیش از قتل، راه‌های دیگری نیز درباره شریف‌واقفی مطرح شده بود: اعزام به مشهد، فرستادن به خارج از کشور یا رفتن به کارگری. طرح این پیشنهادها ممکن است بخشی از روند خلع موقعیت و منزوی‌کردن او بوده باشد و نباید آن را نشانه قطعی مدارا دانست؛ اما دست‌کم نشان می‌دهد که در آغاز، مسلمان‌ماندن او مساوی با صدور حکم مرگ تلقی نشده بود. بحران زمانی به مرحله حذف رسید که مرکزیت دریافت او ظاهراً پیشنهادهایش را نپذیرفته، تماس‌های مستقل برقرار کرده و در حال ساختن یک قطب سازمانی رقیب است.

«نافرمانی تشکیلاتی»؛ توصیف یک وضعیت، نه توجیه قتل

من اصطلاح «نافرمانی تشکیلاتی» را در گیومه به کار می‌برم. این تعبیر نه عنوان حقوقی است و نه داوری اخلاقی علیه شریف‌واقفی. منظور وضعیتی است که در آن یک عضو بلندپایه، در درون سازمانی مخفی و مسلح، از تصمیم مرکزیت سرپیچی می‌کند، ارتباط‌های مستقلی می‌سازد، اعضای دیگری را گرد می‌آورد و درباره سلاح و امکانات سازمان تصمیمی جدا از مرکزیت می‌گیرد.

در یک حزب علنی، چنین اختلافی باید به استعفا، تشکیل فراکسیون یا انشعاب منجر شود. اما در یک سازمان چریکی زیرزمینی، همه روابط بر شناخت خانه‌ها، قرارها، نام‌های مستعار، انبارها، سلاح‌ها و اعتماد شبانه‌روزی استوار است. خروج یک عضو بلندپایه برای هر دو طرف خطر امنیتی ایجاد می‌کند. این واقعیت توضیح می‌دهد که چرا مرکزیت از اقدام شریف‌واقفی هراس داشت؛ اما آن را توجیه نمی‌کند. توضیح‌دادن علت یک جنایت با مشروع‌دانستن آن متفاوت است.

اشتباه اساسی مرکزیت مارکسیست‌شده این بود که مالکیت سازمان، اعضا و امکانات را حق انحصاری خود پنداشت و به‌جای پذیرش جدایی و تقسیم امکانات، اختلاف سیاسی را با منطق امنیتی حل کرد. سازمان پیکار نیز پس از انقلاب در ارزیابی خود پذیرفت که ادامه فعالیت جریان مذهبی باید از راه ایجاد فضای دموکراتیک برای برخورد آرا و سپس مرزبندی و انشعاب ممکن می‌شد، اما این گذار به‌سبب انحصارطلبی و توطئه‌چینی رهبری وقت در بدترین شکل صورت گرفت. این ارزیابی، هم جنایت را محکوم می‌کند و هم نشان می‌دهد موضوع بر سر چگونگی جدایی دو جریان و حق سازمان‌دهی مستقل بود، نه صرفاً ایمان شخصی شریف‌واقفی.

تجربه‌ای کوچک‌تر که راه دیگری را نشان داد

سال‌ها بعد، در فعالیت خود در گروه راه کارگر، با مسئله‌ای کوچک‌تر اما از همان جنس روبه‌رو شدم. یکی از اعضای یکی از هسته‌های تحت مسئولیت من تصمیم گرفته بود کاملاً از تشکیلات جدا شود و به زندگی عادی بازگردد. چون او در دانشگاه به‌عنوان فعال سیاسی شناخته می‌شد، احتمال دستگیری و افشای اطلاعاتش وجود داشت. مسئول هسته او را در اتاقی نگه داشته بود و می‌گفت باید کشته شود.

من با یادآوری تجربه شریف‌واقفی فوراً خود را به آنجا رساندم، اسلحه را از دست مسئول هسته گرفتم و با آن فرد صحبت کردم. او داوطلبانه پذیرفت چند هفته در همان خانه، نه به‌عنوان زندانی، بلکه به‌عنوان مهمان ما بماند تا اطلاعات و ارتباط‌هایی را که می‌شناخت تغییر دهیم. پس از حدود دو هفته از گروه خارج شد و به زندگی خود بازگشت.

این نمونه را نمی‌توان کاملاً با وضعیت شریف‌واقفی مقایسه کرد. شریف‌واقفی عضو مرکزیت بود و حجم اطلاعات، امکانات و ارتباطات او بسیار بیشتر بود. اما این تجربه نشان می‌دهد که حتی در شرایط فعالیت مخفی و خطر امنیتی، انتخاب فقط میان «رهاکردن فوری» و «کشتن» نیست. می‌شد و باید راه‌حلی انسانی و سیاسی برای جدایی پیدا کرد.

سه بهره‌برداری متفاوت از یک روایت ساده‌شده

پس از کشف ماجرا، روایت «مارکسیست‌ها یک مسلمان را به‌خاطر ایمانش کشتند» برای سه جریان متفاوت سودمند بود.

نخست، ساواک. حکومت شاه می‌توانست با برجسته‌کردن قتل درون‌سازمانی، مخالفان مسلح خود را نه مبارزانی علیه استبداد، بلکه گروه‌هایی متعصب، بی‌رحم و در حال کشتن یکدیگر معرفی کند. عنصر مذهبی ماجرا برای جداکردن نیروهای مذهبی و بازار از جریان‌های مارکسیستی ابزار تبلیغاتی مؤثری بود. ساواک لازم نبود تمام واقعه را جعل کند؛ کافی بود یکی از عناصر واقعی آن، یعنی مسلمان‌بودن مقتول، به‌عنوان علت کامل قتل برجسته شود.

دوم، نیروهای مذهبی، به‌ویژه پس از انقلاب. قتل شریف‌واقفی امکان می‌داد خطر مارکسیسم نه فقط به‌عنوان یک اختلاف فکری، بلکه به‌صورت دشمنی با ایمان و کشتن مسلمانان نمایش داده شود. در این روایت، پیچیدگی‌های تشکیلاتی حذف و شریف‌واقفی به نماد شهادت یک مسلمان در برابر مارکسیست‌های بی‌دین تبدیل شد. جمهوری اسلامی نیز در محاکمه تقی شهرام می‌توانست هم‌زمان خود را مدافع «شهدای مسلمان» نشان دهد و نیروهای چپ و مجاهدین را زیر ضرب قرار دهد.

سوم، بازماندگان مسلمان سازمان مجاهدین به رهبری مسعود رجوی. برای آنان، تأکید بر قتل شریف‌واقفی به جرم مسلمان‌ماندن وسیله‌ای بود برای بی‌اعتبارکردن جریان مارکسیست‌شده و معرفی خود به‌عنوان وارثان یگانه سازمان اولیه. این روایت، پرسش‌های دشوار درباره ساختار غیردموکراتیک سازمان، فرهنگ اطاعت، مالکیت انحصاری بر نام و امکانات و مسئولیت مشترک سنت تشکیلاتی را به حاشیه می‌راند.

من نمی‌گویم این سه جریان در یک مرکز مشترک نشستند و روایتی واحد ساختند. انگیزه‌ها، موقعیت‌ها و اهداف آنان متفاوت بود. سخن من این است که یک صورت‌بندی ساده‌شده برای هر سه سودمند بود و به همین دلیل بارها بازتولید شد: مسلمانی به دست مارکسیست‌ها صرفاً به جرم مسلمان‌بودن کشته شد. تکرار این روایت در اردوگاه‌های متخاصم، به آن ظاهر یک حقیقت بی‌طرف تاریخی بخشید.

مسئولیت تقی شهرام و مرز این بازنگری

تصحیح انگیزه قتل نباید به تطهیر تقی شهرام تبدیل شود. شواهد موجود او و مرکزیت مارکسیست‌شده را از مسئولیت تصمیمی که به قتل شریف‌واقفی انجامید کنار نمی‌گذارد. حتی اگر تمام ادعاهای مرکزیت درباره تشکیل جریان موازی، عضوگیری و جابه‌جایی سلاح درست باشد، حکم قتل مشروع نمی‌شود. مشکل فقط یک «اشتباه تاکتیکی» نبود؛ مشکل، فرهنگ تشکیلاتی‌ای بود که مخالفت را خیانت، امکانات جمعی را ملک انحصاری مرکزیت و حذف مخالف را «اعدام انقلابی» می‌نامید.

اما محکوم‌کردن قتل ما را از دقت تاریخی بی‌نیاز نمی‌کند. می‌توان و باید هم‌زمان دو گزاره را پذیرفت: نخست اینکه تقی شهرام و دیگر تصمیم‌گیرندگان در قبال قتل مسئول بودند؛ دوم اینکه شواهد کافی برای این ادعا وجود ندارد که شریف‌واقفی فقط به علت مسلمان‌ماندن کشته شد.

تجربه من از هسته مذهبی اکبری‌آهنگر در این میان یک شاهد مستقیم است. ما مسلمان ماندیم، حق انتخاب داشتیم، بیانیه را مطالعه کردیم، رابطه‌مان با بخش مارکسیست ادامه یافت و امکانات دریافت کردیم. این تجربه با نظریه وجود یک سیاست عمومی برای حذف مسلمانان سازگار نیست. تفاوت شریف‌واقفی با ما فقط در میزان اعتقاد مذهبی نبود؛ تفاوت در جایگاه او در مرکزیت، حجم اطلاعات و امکاناتش و اقدام او برای ایجاد یک سازمان‌دهی مستقل بود.

نتیجه‌گیری

مجید شریف‌واقفی مسلمان بود و مخالفت او با تغییر ایدئولوژی از باور مذهبی‌اش جدا نبود. بنابراین حذف کامل عامل ایدئولوژیک نیز تحریف تاریخ خواهد بود. اما میان «زمینه اختلاف» و «علت نزدیک قتل» باید فرق گذاشت. شواهد نشان می‌دهد مسلمان‌ماندن به‌تنهایی موجب قتل نمی‌شد. آنچه بحران را به نقطه جنایت رساند، تبدیل اختلاف فکری به رویارویی بر سر رهبری، عضوگیری، ارتباطات، سلاح و امکانات سازمان بود.

ازاین‌رو، صورت دقیق‌تر واقعه چنین است: شریف‌واقفی نه صرفاً به‌خاطر آنکه مسلمان ماند، بلکه در جریان یک منازعه ایدئولوژیک که به جدایی و «نافرمانی تشکیلاتی» انجامیده بود، قربانی تصمیم جنایت‌بار مرکزیت مارکسیست‌شده شد. این توضیح از مسئولیت تقی شهرام نمی‌کاهد؛ بلکه مسئولیت واقعی او را دقیق‌تر می‌کند. گناه او این نبود که صرفاً با یک مسلمان اختلاف داشت؛ گناه او و همراهانش این بود که نتوانستند حق جدایی و سازمان‌یابی مستقل مخالفان را بپذیرند و یک مسئله سیاسی و تشکیلاتی را با قتل حل کردند.

تصحیح این روایت، دفاع از مارکسیسم در برابر اسلام یا دفاع از تقی شهرام در برابر شریف‌واقفی نیست. دفاع از حقیقت تاریخی در برابر روایتی است که ساواک، نیروهای مذهبی و بازماندگان مسلمان مجاهدین، هر یک به دلیلی، آن را ساده و یک‌بعدی کردند. محکوم‌کردن یک جنایت زمانی ارزش تاریخی دارد که علت آن را نیز درست بشناسیم.

توضیح درباره منابع و نوع شهادت

مطالب مربوط به خانه تیمی خیابان شهرزاد، حسن سلامیان کاشی، مسئولیت محسن طریقت، انتخاب اعضای هسته میان ماندن بر اسلام یا پذیرفتن مارکسیسم، مطالعه گروهی بیانیه، ادامه رابطه و دریافت امکانات و قرار انتقال مسئولیت هسته به فرهاد صفا، مشاهدات و خاطرات مستقیم من یا مطالبی است که در همان زمان در درون گروه به من گفته شد. جزئیات مربوط به برنامه‌های شریف‌واقفی، جابه‌جایی سلاح و تصمیم‌های مرکزیت از اسناد و روایت‌های منتشرشده گرفته شده است. هیچ‌یک از این منابع بی‌طرف نیستند؛ بیانیه مرکزیت در مقام توجیه عمل خود، بازجویی‌های ساواک در فضای فشار، و روایت‌های مجاهدین مسلمان در متن نزاع سیاسی بعدی شکل گرفته‌اند. ازاین‌رو، هرجا سند مستقل در دست نیست، میان «مشاهده مستقیم»، «گفته هم‌زمان مسئولان گروه»، «ادعای یک سند» و «فرضیه نگارنده» تفکیک کرده‌ام.

پانویس‌ها و منابع

۱. درباره تاریخ دستگیری وحید افراخته بنگرید به مرکز اسناد انقلاب اسلامی، «دستگیری وحید افراخته». تصویر مطبوعاتی جسد با تاریخ ۹ مرداد ۱۳۵۴ در ویکی‌انبار در دسترس است. برای بازتاب مطبوعاتی ۱۹ مرداد بنگرید به دیده‌بان ایران، «فاش‌شدن قتل مجید شریف‌واقفی». این منابع برای ترتیب زمانی به کار رفته‌اند و لزوماً تحلیل سیاسی آنها مورد تأیید من نیست.

۲. «جریان‌شناسی گروه‌های مذهبی سازمان مجاهدین خلق پس از انشعاب ایدئولوژیکی»، متن مقاله در پایگاه علوم انسانی. این مقاله با وجود تفاوت‌هایی در جزئیات، وجود جریان مذهبی اکبری‌آهنگر و ارتباط آن با مرکز سازمان را گزارش می‌کند.

۳. برگ ۲۰ بازجویی وحید افراخته، شامل نام‌های زین‌العابدین حقانی، فرهاد صفا، محمد اکبری، محمدصادق و محسن طریقت: تصویر سند در ویکی‌انبار. محتوای بازجویی به دلیل شرایط تولید سند باید با احتیاط خوانده شود.

۴. بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، مهر ۱۳۵۴؛ نقل عبارات مربوط به «خائن شماره یک» و «اجرای حکم اعدام» از نسخه اسناد مندرج در ریشه‌یابی پیدایش و تحولات بعدی مجاهدین، حدود صفحه ۲۱۶ فایل پی‌دی‌اف. این ارجاع برای اثبات زبان و استدلال خود بیانیه است، نه پذیرش اتهامات آن.

۵. درباره پیشنهادهای مربوط به اعزام شریف‌واقفی به مشهد، خارج از کشور یا کارگری و نیز مناقشه بر سر امکانات، بنگرید به همان مجموعه اسناد و روایت‌ها. وجود این پیشنهادها ثابت نمی‌کند که مرکزیت نیت خشونت نداشت؛ فقط نشان می‌دهد تصمیم به قتل را نمی‌توان مستقیماً و بدون مراحل میانی از مسلمان‌ماندن استنتاج کرد.

۶. برای نمونه‌ای از ارزیابی انتقادی برخاسته از سنت پیکار درباره تغییر ایدئولوژی، تصفیه‌ها، حق ادامه فعالیت جریان مذهبی و فقدان مناسبات دموکراتیک بنگرید به پیکاراندیش، اسناد و ارزیابی‌ها.

۷. برای نمونه‌ای از روایت رسمی مجاهدین مسلمان که شریف‌واقفی را نماد وفاداری به اسلام معرفی می‌کند بنگرید به «مجید شریف‌واقفی، سمبل وفای به پیمان». ارجاع برای نشان‌دادن صورت‌بندی آن جریان است، نه تأیید همه مطالب صفحه.

۸. درباره فرهاد صفا، منبع اصلی من شهادت مستقیم حسن سلامیان است که پس از حادثه برای ما بازگو شد. برای نمونه‌ای از روایت مکتوبی که کشته‌شدن فرهاد به دست ساواک را گزارش می‌کند بنگرید به پژواک ایران، نوشته‌ای درباره فرهاد صفا. جزئیات مسیر، محاصره خانه و چگونگی تیراندازی هنوز با گزارش مستقل ساواک تطبیق نشده است. تشخیص حسن از سلاح فرهاد به‌عنوان «ام‌پی۵» نیز مشاهده او از فاصله بود و نباید مشخصه فنیِ قطعی تلقی شود.

۹. درباره محاکمه تقی شهرام و بازتاب آن در جریان پیکار بنگرید به پیکاراندیش و اسناد گردآمده در ریشه‌یابی پیدایش و تحولات بعدی مجاهدین. دادگاه سال ۱۳۵۹ خود در فضای سیاسی و قضایی جمهوری اسلامی برگزار شد؛ بنابراین حکم آن جای تحقیق مستقل تاریخی را نمی‌گیرد.

سرنوشت  نهایی برخی اعضای مرتبط با هسته

۱۰. محمدحسین اکبری‌آهنگر: من در سال ۱۳۵۵، هنگامی که در زندان بودم، خبر کشته‌شدن اکبری‌آهنگر در یک درگیری خیابانی را از منابع خبری رسمی شنیدم. این قسمت خاطره مستقیم من است. منابع مکتوب، کشته‌شدن او همراه با سرور آلادپوش را در ۶ مهر ۱۳۵۵ گزارش کرده‌اند؛ بنگرید به ریشه‌یابی پیدایش و تحولات بعدی مجاهدین. تاریخ دقیق از منبع مکتوب نقل شده است، نه از حافظه من.

۱۱. محسن طریقت: آنچه من بی‌واسطه می‌دانم این است که فردی با نام تشکیلاتی «محسن طریقت» مسئول هسته ما بود و بعدتر مارکسیست‌شدن خود را اعلام کرد. در آن دوره اعضا معمولاً نام واقعی یکدیگر را نمی‌دانستند؛ بنابراین یکی‌بودن قطعی او با «محسن طریقت منفرد» نیازمند سند است. بعضی نوشته‌ها طریقت منفرد را از کادرهای بعدی جریان مارکسیستی و سپس از جداشدگان آن معرفی می‌کنند؛ بنگرید به پژواک ایران و گویانیوز. این شناسایی فقط یک احتمال است.

۱۲. محمدصادق: من او را از اعضای همین جریان می‌شناختم و چند ماه پیش از انقلاب به‌طور اتفاقی در خیابان دیدم. در آن دیدار کوتاه گفت مارکسیست شده است؛ اما تظاهرات و حمله مأموران ما را به فرار واداشت و پس از آن دیگر او را ندیدم. پژوهش پایگاه علوم انسانی نیز نام محمدصادق را در کنار اکبری‌آهنگر و محسن طریقت آورده است.[۲] درباره پیوستن بعدی او به «نبرد برای رهایی طبقه کارگر» یا نسبت خانوادگی احتمالی‌اش با ناصر صادق، سند کافی در دست ندارم و از ثبت آن به‌عنوان واقعیت خودداری می‌کنم.

۱۳. فرهاد صفا: بنا بر روایت حسن سلامیان، فرهاد در درگیری با ساواک کشته شد و قرار بود مسئولیت هسته من و حسن را بر عهده بگیرد. من خبر رسمی سال ۱۳۵۵ را درباره اکبری‌آهنگر شنیدم، نه درباره فرهاد؛ این دو موضوع نباید با هم خلط شوند. منبع مکتوب همسو درباره عامل مرگ فرهاد در پانویس ۸ آمده است.

۱۴. حسن سلامیان کاشی: بنا بر روایت منتشرشده من، حسن که در محله زرین‌نعل به‌عنوان فعال مجاهد شناخته می‌شد، در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد. در آن روایت آمده است که دادستانی در آغاز اطلاعات سازمانی مشخصی از او نداشت؛ سپس مأموری آشنا با گذشته‌اش، مشهور به «حاج نادر»، در پوشش هم‌سلولی یا پاسدار هوادار به او نزدیک شد و اطلاعاتی به دست آورد. حسن زیر شکنجه اتهامات مطرح‌شده را نپذیرفت و در اواخر سال ۱۳۶۰ اعدام شد. منبع: ناصر یاراحمدی، یادداشت درباره حسن سلامیان. این گزارش، شهادت منتشرشده من بر پایه منبعی است که موثق می‌دانم؛ تا زمان دستیابی به پرونده زندان یا سند قضایی مستقل، جزئیات شیوه نفوذ و بازجویی باید با همین قید نقل شود.

 

پاسخی بگذارید

بیشتر از کاوه فرزند ملت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب