سال نو بر همگان مبارک باد به امید سال پر از پیروزی و امید برای ایران و ایرانی

از بمباران کاخ ریاست‌جمهوری شیلی تا بمباران بیت خامنه‌ای: بن‌بستی تاریخی و بدون پاسخ

از بمباران کاخ ریاست‌جمهوری شیلی تا بمباران بیت خامنه‌ای، یک واقعیت سخت بارها خود را تکرار کرده است: بن‌بستی تاریخی پیش روی حرکات استقلال‌طلبانهٔ نیروهای اجتماعی و سیاسی قرار دارد که از موقعیت یا امکان ژئوپولیتیک در مقیاسی جهانی برخوردار بوده‌اند. . این موقعیت‌ها می‌توانند جغرافیایی باشند یا مربوط به منابع زیرزمینی مانند نفت، مس و امثال آن.

هنوز هم تلاش نیروهای استقلال‌طلب، فارغ از جایگاه اجتماعی مترقی یا ارتجاعی آنان، برای برون‌رفت از این موقعیت می‌تواند به فاجعه و کشتار، کودتا، درگیری‌های خونین، جنگ داخلی و هجوم خارجی منجر شود

نکتهٔ قابل توجه در چنین کشورهایی این است که عامل خارجی ـ و در این عصر به‌ویژه آمریکا ـ نقش مهمی در معادلات سیاسی کشورهای پیرامونی ایفا کرده و گاه چنان از فاکتورهای درونی بهره می‌برد که خود در حد یکی از عوامل تعیین‌کننده بر سرنوشت کشور مورد نظر تأثیرگذار می‌شود.

در سیاست خارجی آمریکا، منافع دیگر کشورها نه‌تنها اولویت نیست، بلکه منافع کشور مورد نظر اساساً محلی از اعراب ندارد. به بیان دیگر، در چنین مداخلاتی، اخلاق و توجیهات قانونی حتی به‌صورت ابزاری هم مورد استفاده قرار نمی‌گیرند. وقتی دولت منتخب سالوادور آلنده در پی کودتایی که مورد حمایت مستقیم آمریکا بود سقوط کرد، روایت رسمی در غرب از «نجات شیلی از کمونیسم» سخن گفت. بهانه‌های اخلاقی و سیاسی ـ که گویا آلنده دموکرات نیست، کمونیست است و… ـ پس از اجرای کودتا و برای آرام کردن افکار عمومی به روایت افزوده شد. علت حمایت از کودتای زنرال پپنوشه ملی شدن صنعت مس در شیلی توسط سالوادور آلنده بود

این الگو منحصر به شیلی نبود. در نقاط مختلف جهان ـ از آمریکای لاتین تا خاورمیانه ـ هرگاه کشوری در موقعیتی ژئواستراتژیک قرار گرفته، برای آمریکا محاسبهٔ قدرت و منافع فوری اقتصادی و سیاسی بر هر ملاحظهٔ دیگری تقدم یافته است. امنیت انرژی، مهار رقیب، کنترل مسیرهای حیاتی، اعتبار بازدارندگی؛ این‌ها موتور محرک سیاست خارجی‌اند. گفتمان حقوق بشر، هرچند مهم و واقعی، غالباً در خدمت مشروعیت‌بخشی به تصمیمی است که پیشاپیش بر مبنای ملاحظات ژئوپولیتیک، اقتصاد سیاسی و … گرفته شده است.

بدون ورود به ارزش‌داوری یا مقایسهٔ شخصیت‌ها، آمریکا این نخستین بار نیست که رهبران استقلال‌طلب را می‌کشد یا با حمایت از متحدان داخلی خود علیه آنان کودتا می‌کند: دکتر محمد مصدق (۱۹۵۳)، سالوادور آلنده (۱۹۷۳) و ده‌ها نمونهٔ دیگر در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین و اکنون آیت‌الله خامنه‌ای.

بسیاری از گروه‌های سیاسی برای توجیه مداخلات آمریکا در فعل و انفعالات داخلی کشورها به نمونه‌های ژاپن، آلمان و کرهٔ جنوبی اشاره می‌کنند، اما مدافعان حمله و مداخله عمداً فراموش می‌کنند بگویند در دو نمونهٔ ژاپن و آلمان، اولاً این دو کشور خود پیش از جنگ و مداخله نیز ابرقدرت‌هایی معظم بوده و بدون مداخلهٔ آمریکا هم می‌توانستند از خاکستر خود برخاسته و کشور خود را بازسازی کنند. دوم آنکه آیا دهشتناک بودن آنچه بر این کشورها گذشت و مرگ‌ومیر میلیون‌ها نفر از جمعیت این دو کشور را باید به بهانهٔ پیشرفت بعد از مداخله توجیه کرد؟ آیا ما حاضریم کشورمان هدف حملهٔ اتمی قرار بگیرد یا مانند آلمان تجزیه شود؟ مدافعان مداخلهٔ آمریکا باید به این سؤالات پاسخ دهند.

به نظر می‌رسد تلاش‌های دونالد ترامپ ـ به‌عنوان نمایندهٔ نیروهای به‌شدت بنیادگرا و راست‌گرای آمریکایی ـ را می‌توان آخرین کوشش‌ها برای بازگرداندن یا حتی حفظ جهان در نظم قدیمی آمریکا‌محور و دنیای تک‌قطبی آمریکایی دانست. این نظم در حال فروپاشی است. دونالد ترامپ و تیم به‌شدت بنیادگرای همراهش می‌خواهند دلیل مخالفت با ج.ا. و تلاش برای سرنگون کردن آن را بنیادگرایی مذهبی ـ شیعی این نظام یا تحرکات ضد اسرائیلی ج.ا. بدانند، اما همهٔ ما شاهد مبارزهٔ خونین آمریکا با حاکمیت سیاسی در دیگر کشورها نیز بوده‌ایم که اساساً بنیادگرا نبوده و بسیار مدرن، سوسیالیست و حتی گاه لیبرال‌دموکرات بوده‌اند. انگیزه اصلی آمریکا در مداخلات سیاسی – نظامی خود در کشورهای دیگر نه گرایشات سیاسی – مذهبی حاکمان آن کشورها که عموما منافع نامشروع آمریکا است

با اطمینان می‌توان گفت که حتی اسرائیل و مردم یهود نیز خود کارت بازی آمریکا برای حفظ منافع نامشروع آن هستند. آمریکا حتی مردم یهود را هم به گوشت دم توپ دفاع از منافع خود تبدیل کرده است. بنیامین نتانیاهو ویهودیان بر آنند که توانسته اند آمریکا را بدفاع از منافع کشور متبوع خود بکشند ، این نیز خطایی بزرگ است ، در فردا روزی که چندان دیر نیست آمریکا ، اسرائیل و یهودیان را در صورت سرباز زدن از انجام وطایف خود برای حفظ سروری آمریکا در منطقه را نیز تنها بگذارد

واقعیت این است که ریاست جمهوری آمریکا حاضر به پذیرش موقعیت فعلی و ضعف آمریکا در رقابت با پیشرفت رقبای خود در بسیاری از حوزه‌های علمی، تکنیکی و تربیت منابع انسانی کارآمد و به‌روز مانند چین، هند، برزیل و آفریقای جنوبی نیست. آمریکای امروز متکی به اقتصاد جنگی، پترودلار و مراکز مالی به‌شدت فاسد است و طبیعی است که راه‌حل برون‌رفت از بحران را در جنگ، ربودن و کشتن رهبران سیاسی دیگر کشورها، بالا بردن دیوانه‌وار تعرفه‌ها و… بداند.

تلاش‌های ترامپ در این روزها برای حفظ برتری اقتصاد آمریکا از نظر تاریخی شبیه به تلاش برای بازگشت به احیای برده‌داری از سوی پیشرفته‌ترین کشورها در زمان خود در قرن‌های ۱۵، ۱۶ و ۱۷ میلادی است. این تلاش‌ها در حالی بود که سیستم برده‌داری به‌عنوان یک فورماسیون سیاسی ـ اجتماعی در قرن‌های سوم و چهارم میلادی منقرض شده بود.

سنتی‌ترین سیاستمداران آمریکایی مانند دونالد ترامپ، وزیر دفاع آمریکا، مارک روبیو و دیگران حاضر به پذیرفتن حرکت جهان به سوی جهان چندقطبی، جوامعی با تنوع فرهنگی و تقسیم عادلانه‌تر ثروت میان کشورهای جنوب و شمال نیستند و سعی دارند چرخ تاریخ را به عقب برگردانند. در تحلیلی واقع‌بینانه، این نیروهای راست‌گرای تاریخی هستند که می‌خواهند باز هم نظم آمریکا‌محور و «غرب‌مرکزی» را گسترش دهند و از این نظر نیروهایی ارتجاعی هستند. نمود این ارتجاع را می‌توان در حوزهٔ مسائل سیاسی مانند حملهٔ دیوانه‌وار به ایران، ربودن ریاست جمهوری ونزوئلا، افتضاح اخلاقی در پروندهٔ اپستین، حمله به مدارس کودکان، میادین ورزشی و… دید.

همان‌طور که تلاش کشورهایی مانند آمریکا، هلند و پرتقال برای احیای سیستم برده‌داری در قرن ۱۸ با شکست مفتضحانه روبه‌رو شد، این بار نیز عقب‌مانده‌ترین نیروهای سیاسی ـ اجتماعی نخواهند توانست چرخ تاریخ را از حرکت بازدارند.

مسئلهٔ برون‌رفت و رهایی از این دور باطل ، وابسته به گذشت زمان و تلاش نیروهای ترقی‌خواه برای خروج از این بن‌بست تاریخی است .

Tagged as: , , , , , , , ,

Leave a Reply

Start here