سال نو بر همگان مبارک باد به امید سال پر از پیروزی و امید برای ایران و ایرانی

مهاجم به وطن را حتی در خاک ایران دفن نخواهیم کرد

در سال‌های اخیر، هر بار که تنش میان ایران و ایالات متحده افزایش یافته، این پرسش نیز به‌طور موازی مطرح شده است که آیا تنش می‌تواند به یک تقابل نظامی مستقیم—و به‌ویژه یک مداخله زمینی—منجر شود یا نه. تحولات اخیر، از جمله افزایش حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه که در گزارش‌های متعدد خبرگزاری رویترز به آن اشاره شده، این بحث را بار دیگر از سطح فرضیه به سطح سناریوهای قابل بررسی منتقل کرده است (Reuters, 2026a). در برخی از همین گزارش‌ها، حتی گزینه‌هایی نظیر عملیات محدود در سواحل ایران یا تصرف نقاطی مانند جزیره خارک مطرح شده است (Reuters, 2026b). با این حال، نکته‌ای که در همان منابع نیز به‌صراحت تأکید شده، فقدان هرگونه تصمیم قطعی برای تهاجم زمینی گسترده است؛ نکته‌ای که بیش از آنکه ناشی از ملاحظات سیاسی باشد، بازتابی از پیچیدگی عمیق چنین سناریویی است و بازتابی از این واقعیت است که ایرانیان، حتی با وجود تعدادی موافق با سیاست مداخله آمریکا و اسرائیل، یکپارچه در مقابل چنین تهاجمی خواهند ایستاد.با نگاهی جدی‌تر به موضوع متوجه می‌شویم که حتی دو طرف اصلی درگیری، یعنی جمهوری اسلامی ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، گاهی خود نیز قدم بعدی خود را نمی‌دانند و بنابراین تحلیل و نظر درباره آینده این درگیری‌ها و نتیجه حمله زمینی احتمالی، بسیار مشکل است.

در تحلیل جنگ‌های مدرن، یکی از پایدارترین خطاهای شناختی، فرض «پیروزی سریع» است؛ فرضی که بر مبنای برتری تکنولوژیک شکل می‌گیرد. این تصور که یک ارتش با برتری هوایی، اطلاعاتی و تسلیحاتی می‌تواند در مدت کوتاهی به اهداف خود دست یابد، در نگاه اول منطقی به نظر می‌رسد، اما تجربه‌های عملی آن را بارها نقض کرده‌اند. مداخله ایالات متحده در عراق در سال ۲۰۰۳ نمونه‌ای کلاسیک از این شکاف میان تصور و واقعیت است. سقوط سریع حکومت صدام حسین، به‌عنوان یک موفقیت نظامی اولیه، خیلی زود جای خود را به یک جنگ فرسایشی طولانی داد که در آن، گروه‌های محلی با استفاده از تاکتیک‌های نامتقارن توانستند هزینه‌های قابل‌توجهی به ارتش آمریکا تحمیل کنند. همین الگو در افغانستان نیز تکرار شد، جایی که حضور بیست‌ساله آمریکا در نهایت بدون تثبیت یک نظم سیاسی پایدار به پایان رسید. این دو تجربه، به‌وضوح نشان می‌دهند که پیروزی در میدان نبرد لزوماً به معنای موفقیت در سطح استراتژیک نیست؛ آنچه تعیین‌کننده است، توانایی مدیریت مرحله پس از درگیری است—مرحله‌ای که اغلب به فرسایش تبدیل می‌شود.مثال دیگر، تهاجم روسیه به اوکراین است؛ تهاجمی که فقط برای چند روز یا چند هفته برنامه‌ریزی شده بود، اما روسیه نتوانست ملی‌گرایی عمیق نهفته در اعماق روح و روان هر اوکراینی و همچنین حمایت یکپارچه اروپا از این کشور را پیش‌بینی کند و اکنون چهار سال بعد از آغاز تهاجم، تا زانو در باتلاق اوکراین فرو رفته است.

اگر این تجربه‌ها را به‌عنوان چارچوب تحلیلی در نظر بگیریم، بررسی سناریوی جنگ زمینی با ایران نیازمند یک بازنگری اساسی در مفروضات اولیه است. ایران نه عراق است و نه افغانستان؛ نه از نظر جغرافیایی، نه از نظر ساختار اجتماعی و نه از نظر موقعیت ژئوپلیتیکی. وسعت سرزمینی ایران، که چندین برابر بسیاری از کشورهای مورد مداخله آمریکا است، به‌تنهایی یک چالش عملیاتی جدی ایجاد می‌کند. کنترل چنین فضایی نیازمند منابع انسانی و لجستیکی گسترده‌ای است که حتی برای یک قدرت نظامی مانند ایالات متحده نیز به‌سادگی قابل تأمین نیست. افزون بر این، زمین کوهستانی ایران—به‌ویژه در مناطق زاگرس و البرز—امکان پیشروی سریع را محدود کرده و شرایط را برای جنگ‌های نامتقارن و پراکنده فراهم می‌کند. در چنین محیطی، برتری تکنولوژیک به‌طور کامل از بین نمی‌رود، اما اثرگذاری آن کاهش می‌یابد. در کنار جغرافیا، ساختار جمعیتی و شهری ایران نیز عامل مهمی است. تمرکز جمعیت در شهرهای بزرگ، احتمال کشیده شدن جنگ به محیط‌های شهری را افزایش می‌دهد. جنگ شهری، همان‌طور که در تجربیات اخیر دیده شده، یکی از پرهزینه‌ترین و پیچیده‌ترین انواع جنگ است. در این نوع درگیری، تمایز میان میدان نبرد و فضای غیرنظامی از بین می‌رود و هرگونه عملیات نظامی با ریسک‌های انسانی و سیاسی گسترده همراه می‌شود. این مسئله به‌ویژه برای کشوری مانند ایالات متحده که به‌شدت تحت تأثیر افکار عمومی داخلی است، اهمیت مضاعف پیدا می‌کند. عامل سوم، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران است. قرار گرفتن در کنار تنگه هرمز، که بخش قابل‌توجهی از انرژی جهان از آن عبور می‌کند، به ایران یک اهرم استراتژیک منحصربه‌فرد می‌دهد. در صورت وقوع درگیری، حتی اخلال محدود در این مسیر می‌تواند پیامدهای اقتصادی جهانی داشته باشد (CSIS, 2026). این موضوع به این معناست که جنگ با ایران به‌طور بالقوه از سطح یک درگیری دوجانبه فراتر رفته و به یک بحران بین‌المللی تبدیل می‌شود. برای درک بهتر نحوه واکنش ایران، باید به دکترین نظامی آن توجه کرد، به‌ویژه نقشی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این ساختار ایفا می‌کند. برخلاف ارتش‌های کلاسیک که به دنبال شکست سریع دشمن در میدان نبرد هستند، دکترین ایران بر پایه جنگ نامتقارن و فرسایشی شکل گرفته است. در این چارچوب، هدف اصلی نه «پیروزی فوری»، بلکه «تغییر معادله هزینه» است. به‌عبارت دیگر، ایران تلاش می‌کند هزینه‌های جنگ را به‌حدی افزایش دهد که ادامه آن برای طرف مقابل غیرمنطقی شود. این همان چیزی است که در ادبیات راهبردی به‌عنوان «استراتژی تحمیل هزینه» شناخته می‌شود. این استراتژی از ابزارهای مختلفی استفاده می‌کند. در حوزه دریایی، مین‌گذاری، استفاده از قایق‌های تندرو و موشک‌های ضدکشتی می‌تواند امنیت کشتیرانی را به چالش بکشد. در حوزه زمینی و منطقه‌ای، حملات موشکی و پهپادی به پایگاه‌های آمریکا در کشورهای همسایه می‌تواند دامنه جنگ را گسترش دهد. همچنین، فعال‌سازی شبکه‌های منطقه‌ای می‌تواند جبهه‌های متعددی ایجاد کند که مدیریت آن‌ها برای یک قدرت خارجی دشوار است. در داخل، استفاده از جغرافیا و ساختار اجتماعی برای ایجاد یک جنگ فرسایشی، می‌تواند پیشروی سریع نیروهای مهاجم را متوقف کند. و در صدر همه این عوامل، ناامنی تنگه هرمز، بالا رفتن قیمت نفت در جهان و بنزین در آمریکا عاملی است که ایران را وادار می‌کند بر آن باشد که اگر فقط دو ماه تنگه را ناامن نگاه دارد، کشورهای صادرکننده نفت عربی نتوانند به فروش نفت خود به صورت عادی ادامه دهند و موضوع نیاز به دلار برای خرید بیست درصد نفت تولیدی در جهان متزلزل شود، آمریکا بخش وسیعی از سرمایه‌گذاری‌های ناشی از فروش نفت را از دست داده و اقتصاد آن به‌شدت ضربه می‌خورد و بر موقعیت سیاسی رئیس‌جمهور آمریکا تأثیر اساسی خواهد گذاشت.با این حال، تحلیل واقع‌گرایانه نیازمند در نظر گرفتن توانمندی‌های ایالات متحده نیز هست. آمریکا همچنان دارای برتری قابل‌توجهی در حوزه‌هایی مانند قدرت هوایی، فناوری نظامی، اطلاعات و لجستیک است. این برتری‌ها به آن اجازه می‌دهد که در مراحل اولیه جنگ، ضربات سنگینی وارد کند و حتی کنترل موقت برخی مناطق را به‌دست گیرد. اما همان‌طور که تجربه‌های گذشته نشان داده‌اند، مشکل اصلی در «حفظ» این دستاوردها است. تصرف یک منطقه، به‌ویژه در مراحل اولیه، ممکن است نسبتاً سریع انجام شود، اما نگه‌داشتن آن در برابر یک مقاومت مستمر، بسیار دشوارتر است. در اینجا، مفهوم «جنگ فرسایشی» اهمیت پیدا می‌کند. در چنین جنگی، هدف طرف ضعیف‌تر نه شکست فوری دشمن، بلکه طولانی کردن درگیری و افزایش هزینه‌هاست. در مقابل، طرف قوی‌تر تلاش می‌کند با استفاده از برتری خود، جنگ را سریع به پایان برساند. نتیجه این تقابل، اغلب یک وضعیت بینابینی است: نه پیروزی سریع، و نه شکست فوری، بلکه یک درگیری طولانی و پرهزینه که نتیجه آن از پیش قابل پیش‌بینی نیست.از سوی دیگر، ایرانیان به‌عنوان یک ملت در حال تشکیل دادن جامعه‌ای هستند که مفاهیم ملی‌گرایانه—که گاهی حتی سر به پان‌ایرانیسم می‌زند—نسبت به حضور مهاجم خارجی در خاک خود به‌شدت حساسیت نشان می‌دهند و بدا به حال سرباز آمریکایی یا همکاران ایرانی آن‌ها که توسط مردم ایران و نیروهای مسلح کشور دستگیر شوند. مردم ایران جسد این نگون‌بختان را طعمه کوسه‌های خلیج فارس خواهند کرد.

عبارت «تبدیل منطقه به جهنم» که گاه در ادبیات سیاسی به‌کار می‌رود، در این چارچوب قابل بازتعریف است. از نظر تحلیلی، این عبارت به معنای افزایش شدید سطح بی‌ثباتی، اختلال در بازار انرژی، ناامن شدن مسیرهای دریایی و گسترش درگیری به چندین جبهه است. اما این وضعیت، یک‌طرفه نیست. همان‌طور که چنین سناریویی می‌تواند هزینه‌های سنگینی برای ایالات متحده و متحدانش ایجاد کند، برای ایران نیز پیامدهای جدی خواهد داشت، از جمله فشار اقتصادی، آسیب به زیرساخت‌ها و افزایش ریسک بی‌ثباتی داخلی. بنابراین، «جهنمی شدن منطقه» به معنای پیروزی یک طرف نیست، بلکه به معنای ورود همه بازیگران به یک وضعیت پرهزینه و غیرقابل‌کنترل است. در نهایت، عامل تعیین‌کننده در چنین سناریویی، نه صرفاً توان نظامی، بلکه محاسبه سیاسی هزینه و فایده است. برای ایالات متحده، این پرسش مطرح است که آیا اهداف قابل دستیابی هستند و آیا افکار عمومی داخلی از یک جنگ طولانی حمایت خواهد کرد یا نه. آیا اقتصاد آمریکا توان تحمل از دست دادن درآمدهای نفتی کشورهای فروشنده نفت را که بخشی از آن به اقتصاد آمریکا بازمی‌گردد خواهد داشت؟ برای ایران نیز، مسئله اصلی توانایی مدیریت فشارهای اقتصادی و اجتماعی در طول یک درگیری طولانی است. این محاسبات، بیش از هر عامل دیگری، مسیر آینده را تعیین خواهند کرد.در جمع‌بندی می‌توان گفت که سناریوی مداخله زمینی آمریکا در ایران، اگرچه در سطح نظری قابل تصور است، اما در عمل با عدم‌قطعیت‌های جدی همراه است. برتری نظامی آمریکا، تضمینی برای موفقیت استراتژیک نیست، و توان ایران برای تحمیل هزینه، به معنای پیروزی قطعی نیست. آنچه محتمل‌تر به نظر می‌رسد، در صورت وقوع چنین درگیری‌ای، یک جنگ فرسایشی، چندسطحی و پرهزینه است که پیامدهای آن فراتر از مرزهای ایران و حتی منطقه خواهد بود. جنگی که آغاز آن ممکن است قابل پیش‌بینی باشد، اما پایان آن، نه.

منطقاً نباید چنین مداخله‌ای صورت گیرد، اما آیا مگر آغاز تهاجم اسرائیل و آمریکا به ایران، منطقی بود؟ آمریکا اگر چنین تهاجمی را انجام دهد، به شکل حمله به جزیره قشم یا سه جزیره‌ای خواهد بود که امارات ادعای حاکمیتی بر آن‌ها دارد و بهانه آن می‌تواند درخواست حاکمیت امارات باشد. هدف از انجام چنین عملیاتی، حضور مستقر و مستقیم آمریکا در قلب منطقه بحرانی در جهت عملیات آبی–خاکی و گسترش دادن منطقه حضور برای عملیات بعدی است. در مقابل، ایران موشک‌های منطقه حضور آمریکایی‌ها را بمباران خواهد کرد و آمریکا به عملیات خود در داخل کشور و بمباران کردن مراکز فرماندهی سپاه با شدت بیشتری ادامه خواهد داد. امید جمهوری اسلامی به فرسایشی کردن جنگ و به عدم تاب‌آوری جامعه اسرائیل در مقابل حملات موشکی و از سوی دیگر به عدم توانایی اقتصاد جهانی و آمریکا برای تحمل عواقب اقتصادی جنگ است. به نظر می‌رسد سپاه پاسداران خواهد توانست جنگ را تا چندین ماه نیز سازمان‌دهی کرده و مقاومت کند، اما تاب‌آوری اقتصاد آمریکا و جهان امری نیست که دونالد ترامپ و نتانیاهو امر به ادامه آن بدهند. هر چند که بعد از در گیریهایی چنین طولانی ، ج.ا. محتملا به ساختار و دولتی ورشکسته ، غرق در بحران و در آستانه جنگ داخلی قرار خواهد داشت .

Tagged as: , , , , , , , ,

Leave a Reply

Start here