سال نو بر همگان مبارک باد به امید سال پر از پیروزی و امید برای ایران و ایرانی

انقلاب ایران؛ پیروز و سربلند، در میان آتش و خون و حملهٔ خارجی به راه خود ادامه می‌دهد

ایران ، امروز کشوری زخمی و فرسوده است؛ سرزمینی که جنگ، تحریم، فساد ساختاری، بیکاری، فروپاشی زیرساخت‌ها و ناکارآمدی مزمنِ نظام سیاسی، میلیون‌ها انسان را به مرز ناامیدی رانده است. بخش مهمی از جامعه، زیر فشار فقر، بی‌ثباتی و سرکوب، دیگر نه به وعده‌های حکومت اعتماد دارد و نه افقی روشن پیش روی خود می‌بیند. جمهوری اسلامی نیز، با وجود همه شعارهای انقلابی، در بسیاری عرصه‌ها به ساختاری سنگین، فرسوده و ناتوان از حل بحران‌های بنیادین کشور بدل شده است. این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد و هر تحلیلی که از کنار آن بگذرد، به تبلیغات سیاسی فرو خواهد غلتید.

اما انقلاب‌ها با  فرو غلطیدن کشور بدامن جنگ داخلی و یا حمله خارجی و یا حتی با سقوط یک حکومت وپایان نمی‌یابند. این یکی از بزرگ‌ترین توهمات سیاسی عصر ماست. انقلاب واقعی نه یک لحظه، بلکه روندی تاریخی، طولانی، خونین و متناقض است؛ روندی که در آن جامعه بارها میان آزادی و استبداد، جمهوریت و اقتدار، پیشروی و بازگشت دست‌به‌دست می‌شود تا سرانجام نظم تازه‌ای را بیافریند و مستقر کند . از این منظر، آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه بحران پایان یک نظام، بلکه ادامهٔ انقلابی ممتد است که منظقا و تاریخا باید به استقرار ساختاری سیاسی مبتنی بر آرای جمهورمردم ، تفکیک قوا ، پارلمانتاریزم ، برابری مطلق مردم در برابر قانون  و به نوعی رنسانس و باز زایی انسان و تمدن ایرانی منجر شود . روندی که می توان آغاز آنرا دست‌کم از انقلاب مشروطه دانست البته و هنوز به ایستگاه نهایی خود نرسیده است. این طوفان را سر باز ایستادن نیست و تا کنون دام سلطنت و فقاهت  ، بازی های سیاسی بندبازان سیاسی حاکم بر کشور و حملات خارجی متفقین در 1320 ، حمله عراق و اکنون حمله اسرائیل و آمریکا به ایران  نتوانسته اند این همای بلند اشیانه را در دام خود اسیر  و به  خاک بیفکنند .

جمهوری اسلامی، برخلاف تصور رایج، پایان انقلاب ایران نبود؛ بلکه یکی از مراحل متناقض  تراژیک  و حتی ادامه آن بود. انقلاب در سال 1357 به دخالت فعال میلیونها ایرانی روستایی ، حاشیه نشین شهری از زن و مرد و پیر و جوان و سنتی و متجدد نیاز داشت  ، در سال 1357 انقلاب به درگیر کردن میلیونها ایرانی که با خباثت  و نادانی نظام نخبه سالار و دربار محور شاه ، به حاشیه اجتماعی و جغرافیایی رانده شده بودند ، در ساختار اجتماعی و اقتصادی نیاز داشت ، رژیم شاه ناتوان از فراخواندن این توده های میلیونی انسانی به شریک کردن آنان حتی برای پایه ریزی و استقرار ساختار سرمایه داری بود و گاها خواست برای این شراکت را سرکوب میکرد . انقلاب حرکت غریزی- تاریخی انسان ایرانی  بود که بمانند چرخش گل بسوی افتاب ، رو بسوی تمدن مدرن عطشی فراگیر برای استفاده از دستاوردهای آنرا داشت . مردم ایران طی سالها و از اوان جنبش برای ملی کردن صنعت نفت آین نیاز را فریاد میزدند و محمد رضا شاه اآنرا سرکوب میکرد . آری ملت ایران  در سال 1357 انتخابی بهینه کرد ،  از رژیم شاه عبور کرده ، غرب و گوادولوپ و ….را .به عقب نشینی در مقابل  انقلاب خود وادار کرد و سلطنت را به موزه اشیاء تاریخی اما  اکنون دیگر بیهوده سپرد .

همان‌گونه که انقلاب فرانسه پس از ۱۷۸۹ فوراً به آزادی و ثبات نرسید، بلکه از دوران ترور، بلعیده‌شدن فرزندان انقلاب به‌دست خود انقلاب، واکنش ترمیدوری، بازگشت سلطنت، جنگ داخلی و مداخلهٔ خارجی عبور کرد، انقلاب ایران نیز می تواند  مسیری مشابه و یا  ترکیبی از اشکال متفاوت انقلابها در سرزمینهای دیگر داشته باشد . انقلاب ایران نیز تا کنون  میان خون، شکست، سرکوب، جنگ و احتمال و بیم بازگشت نیروهای کهنه به حرکت خود ادامه می‌دهد. انقلاب فرانسه برای رسیدن به جمهوری تثبیت‌شده و مدرن، نزدیک به یک قرن و نیم آشوب و دگرگونی را پشت سر گذاشت؛ از ۱۷۸۹ تا تثبیت نهایی جمهوری پنجم  در 1945 بیش از یک قرن بطول کشید .بنابراین، قضاوت دربارهٔ انقلاب ایران در مقیاس چند سال یا چند دهه، از اساس غیرتاریخی است.

آنچه این نگاه را در فضای سیاسی ایران متمایز می‌کند، صرفاً دفاع یا مخالفت با یک حکومت نیست، بلکه نوع نگاه به خودِ مفهوم انقلاب است. در حالی‌که بخش بزرگی از گفتمان سلطنت‌طلب، انقلاب ۱۳۵۷ را «انحراف تاریخی» و صرفاً نتیجهٔ سقوط سلطنت می‌بیند، و گفتمان رسمی جمهوری اسلامی نیز می‌کوشد انقلاب را در چارچوب «انقلاب اسلامی» منجمد و پایان‌یافته معرفی کند، این مقاله بر ایده‌ای متفاوت در ادبیات سیاسی معاصر ایران تکیه دارد: انقلاب ایران پدیده‌ای ممتد، ناتمام و فراتر از هر دو نظام سلطنت و فقاهت است. از این منظر، هم سلطنت پهلوی و هم جمهوری اسلامی، دو صورت تاریخی متفاوت اما هم‌ریشه از بحران دولت های شکل گرفته در عصر مدرن در ایران‌اند؛ یکی با زبان سلطنت، ناسیونالیسم اقتدارگرا و دولت پدرسالار سخن می‌گفت و دیگری با زبان فقاهت، ولایت و ایدئولوژی دینی. هر دو نگاه در هراس از مغلوب شدن  بدست انقلاب ، چه در زمان حاکمیت و چه در زمان حیات اپوزیسیونی خود ، اشکالی التقاطی ، مغلوط و سراسر دفرمه شده از دولت مدرن را بنمایش گذاشته اند .

 به همین دلیل نیز گفنمان جمهوری دوم  هم‌زمان هدف حملهٔ سلطنت‌طلبان و نیروهای حزب‌اللهی قرار می‌گیرد؛ زیرا هر دو جریان، علی‌رغم تضاد ظاهری، در یک نقطه مشترک‌اند: هر دو می‌کوشند تاریخ ایران را در یکی از دو روایت بسته و پایان‌یافته منجمد کنند؛ یا بازگشت به سلطنت، یا تثبیت ابدی جمهوری اسلامی.

جمهوری دوم، هر دو نظم سلطنت و فقاهت را متعلق به گذشته می‌داند؛ دو صورت متفاوت اما هم‌ریشه از اقتدار سنتی در ایران. یکی با زبان سلطنت، ناسیونالیسم متمرکز و دولت پدرسالار سخن می‌گوید و دیگری با زبان شریعت، ولایت و اقتدار دینی؛ اما هر دو، در نهایت، با جمهور مردم، آزادی شهروندی و حق تعیین سرنوشت در تعارض قرار می‌گیرند. از این‌رو، گفتمان جمهوری دوم نه پروژهٔ بازگشت به سلطنت است و نه پروژهٔ اصلاح یا تثبیت جمهوری اسلامی، بلکه پروژهٔ عبور تاریخی از هر دو است. پروژه عبور همیشگی و ابدی دخالت مذهب ، نهاد فراقانون وایدئولوژی در سیاست است .

این گفتمان بر جمهوریتی سکولار، دموکراتیک، اجتماعی و مبتنی بر حقوق شهروندی تأکید می‌کند؛ جمهوری‌ای که در آن دین ابزار حکومت نیست، قدرت موروثی نیست، دولت مالک جامعه نیست، زن شهروند درجه‌دو نیست، قومیت و زبان ابزار حذف و تمرکز نیست، و آزادی اندیشه و تشکل امتیاز حکومتی تلقی نمی‌شود. جمهوری دوم، جمهوریتی پساایدئولوژیک است؛ نه حکومت فقیه، نه حکومت خاندان، نه حکومت حزب و سازمان مقدس و نه حکومت نجات‌بخش تاریخی. مشروعیت در این نظم نه از خون، نه از مذهب، نه از تاریخ و نه از اسطوره، بلکه تنها از رأی آزاد شهروندان ناشی می‌شود.

در میانهٔ جنگ، حملهٔ خارجی و تهدید تجزیه و فروپاشی، تناقض بزرگ تاریخ ایران بار دیگر آشکار شده است: نیرویی که خود محصول یکی از متناقض‌ترین مراحل انقلاب ایران است—یعنی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی—امروز عملاً به یکی از ابزارهای دفاع از موجودیت تاریخی ملت مدرن ایرانی تبدیل شده است. این دفاع را نمی‌توان صرفاً دفاع از جمهوری اسلامی فهمید، همان‌گونه که لشکرکشی‌های فرانسهٔ انقلابی در عصر ناپلئون بناپارت را نیز نمی‌توان فقط گسترش دولت بنپارتیستی او دانست. ارتش‌های انقلاب فرانسه، علی‌رغم خشونت، اقتدارگرایی و حتی امپراتوری‌طلبی ناپلئونی، در سطح تاریخی حامل نابودی نظم کهنهٔ فئودالی اروپا و گسترش مفاهیم مدرن ملت، شهروندی و جمهوریت  در اروپا و حتی در سطج جهان بودند

از همین منظر، مقاومت نظامی ایران در برابر حملهٔ آمریکا و اسرائیل را نیز نمی‌توان صرفاً در چارچوب بقای یک حکومت تحلیل کرد. در سطحی عمیق‌تر، این جنگ به تقابل دو تصور تاریخی از جهان تبدیل شده است: از یک‌سو جامعه‌ای که—از انقلاب مشروطه تا امروز—در تلاش برای زایش ملت مدرن ایرانی و عبور از ساختارهای کهنهٔ سلطنتی و استعماری  و صدور این نگاه به خاور میانه و آسیا بوده است؛ و از سوی دیگر نیروهایی که امروز در قالب راست افراطی جهانی، ملی‌گرایی تهاجمی و میلیتاریسم آمریکایی–اسرائیلی بازنمایی می‌شوند. در این معنا، چهره‌هایی چون دونالد ترامپ و یا آن بنیادگرای افراطی یعنی پیت هگست وزیر جنگ دولت ترامپ نه نمایندگان مدرنیتهٔ  رهایی بخش بر آمده از انقلاب فرانسه ، بلکه نشانه‌های بحران و عقب‌گرد عقب مانده ترین نیروهای راستگرا هستند که در مقابل دستاوردهای تمدن مدرن از قبیل جوامع چند فرهنگی ، مبارزه با استعمارگرایی و جنگ طلبی  مقاومت کرده و خواهان ابقا و احیای نظم ماقبل مدرن هستند . جریانی که به‌جای جمهوریت جهانی، به سوی اقتدار، جنگ دائمی و بازگشت منطق امپراتوری حرکت می‌کند. این ملت ایران است که امروز استقرار یک دولت مدرن در ایران و صدور این نگاه را نمایندگی می کند .

اما درست در میانهٔ همین بحران، بخشی از اپوزیسیون سلطنت‌طلب بار دیگر نشان داده است که مسئلهٔ اصلی‌اش نه آزادی و حاکمیت جمهور مردم، بلکه بازگشت به قدرت—حتی  به بهای هم‌سویی با فشار خارجی و جنگ علیه کشور است. همان‌گونه که در تاریخ فرانسه، بخشی از سلطنت‌طلبان در جریان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ شکست کشور خود را مقدمه‌ای برای بازگشت سلطنت می‌دیدند و از فروپاشی جمهوری نوپا استقبال می‌کردند، امروز نیز بخشی از سلطنت‌طلبان ایرانی حملهٔ خارجی، تحریم و حتی ویرانی کشور را فرصتی تاریخی برای بازگشت نظم سلطنتی تلقی می‌کنند. در هر دو مورد، مسئله نه دفاع از ملت، بلکه بهره‌برداری از بحران ملی برای احیای نظمی متعلق به گذشته است.

با این‌حال، درست در همین نقطه باید بر تناقض بنیادین وضعیت ایران نیز تأکید کرد: دفاع نظامی مردمی و حتی تحت رهبری سپاه پاسداران  از کشور لزوماً به معنای دفاع از نظم سیاسی موجود نیست. همان‌گونه که انقلاب فرانسه از دل امپراتوری ناپلئون عبور کرد اما در آن متوقف نشد، انقلاب ممتد ایران نیز منطقا باید از خلال همین مقاومت نظامی، در نهایت از جمهوری اسلامی عبور کند. بنابراین، نقش امروز سپاه را باید نه  حاکمیت یک  دارودسته نظامی مدافع انقلاب اسلامی  و پایان انقلاب ایران، بلکه بخشی از تناقض تاریخی آن فهمید؛ تناقضی که در آن، نیرویی برخاسته از جمهوری اسلامی، ناخواسته در خدمت حفظ بستر تاریخی همان ملت مدرنی قرار می‌گیرد که در آینده ممکن است از خود جمهوری اسلامی نیز عبور کند و به جمهوری دوم برسد.

در این نگاه، جنگ، سرکوب، بحران اقتصادی و حتی  در صورت وقوع بازگشت نیروهای اقتدارگرا لزوماً نشانهٔ شکست انقلاب نیستند، بلکه می‌توانند بخشی از روند دردناک زایش نظم جدید باشند. همان‌گونه که انقلاب فرانسه طی نزدیک به یک قرن و نیم بارها شکست خورد، به خون کشیده شد، فرزندان خود را بلعید و دوباره برخاست، جامعهٔ ایران نیز احتمالاً تنها از خلال بحران‌ها، جنگ‌ها، بازگشت‌ها و گسست‌های بزرگ به نظم تازه‌ای خواهد رسید. مسئلهٔ اصلی ایران نه بازگشت به گذشته، بلکه عبور تاریخی به سوی شکل تازه‌ای از جمهوریت مدرن است؛ جمهوریتی که شاید تنها پس از عبور از جمهوری اسلامی، بتوان آن را جمهوری دوم نامید.

Tagged as: , ,

Leave a Reply

Start here